«روزی روزگاری»، سریال تکرار نشدنی - هایپرکلابز

M* Razaghi 8 سال پیش
«روزی روزگاری»، سریال تکرار نشدنی - هایپرکلابز هایپرکلابز :

با هر حسابی سریال «روزی روزگاری» جزو 10 سریال برتر تاریخ تلویزیون ماست. قبل و بعد «روزی روزگاری» کارگردان های متعددی دوربین شان را برداشتند و به دل دشت و صحرا و روستاها زدند (یکی از دو فیلمی که سینمای مدرن ما را شکل داد، یعنی «گاو» مهرجویی در چنین محیطی می گذرد)، با اینحال هیچ کس دیگری نتوانسته است تصویری چنین شفاف، دقیق و صمیمی از زندگی مردمان روستایی ایران ارائه بدهد.

«روزی روزگاری» نه داستان خیلی منحصر به فردی دارد (تم عاقبت به خیری و رستگار شدن بدمن داستان، یکی از تم های کلیشه ای سینمای ایران است)، نه دیالوگ های خاص و ویژه ای دارد (کلا سریال، اثر کم دیالوگی است)، نه قاب های کارت پستالی دارد، نه فیلمبرداری فوق العاده حیرت انگیزی، نه حتی موسیقی اش را می شود با دهان اجرا کرد، نه هیچ چیز دیگری که از قاب سریال بیرون بزند و بشود دست روی آن یک مورد گذاشت.

شاید تنها نکته ای که کمی برجسته تر باشد، نوع بازی شخصیت اول سریال، خسرو شکیبایی نازنین است که در این یک اثر، آن کلیشه همیشگی اش را شکست تا شد مرادبیک. شاید این متفاوت ترین نقش کارنامه کاری شکیبایی باشد؛ جایی که در بازی او کمتر نشانی از «تیپ» همیشگی اش می بینیم و آقای بازیگر تبدیل به «کاراکتر» می شود.

به جز بازی شکیبایی، واقعا چیز خاص دیگری را نمی شود دست گذاشت و بیرون کشید و درباره اش مفصل حرف زد. اینکه می گویم، نه به معنای بی ارزش کردن کار باقی عوامل سریال باشد، اتفاقا برعکس، نشاندهنده آن میزان از مهارت و حرفه ای گری است که ما کل سریال را در یک کلیت واحد جدانشدنی به خاطر می آوریم.

«روزی روزگاری»

این سریال را فقط می شود با صفت «سهل و ممتنع» ارزیابی کرد؛ کاری که همه فکر می کنند می شود شبیه اش را ساخت و اتفاقا نمی شود. درست مثل شعرهای سعدی. این شب ها که شبکه تلویزیونی «تماشا» دارد یک بار دیگر این سریال خاطره انگیز را پخش می کند، فرصتی دیدیم تا باز هم سراغش برویم و درباره اش حرف بزنیم و علاقه مان را به آن نشان بدهیم.

برای این کار، بخشی از گفتگویی را که در تیرماه 1391 با امرالله احمدجو، کارگردان این اثر و به مناسب پخش سریال «پشت کوه های بلند» داشتیم و اتفاقا گفتگوی مفصلی شد که همه اش را نشد آن موقع کار کنیم، بازنشر می کنیم به این امید که احمدجو عادت ساخت سریال هایش با فاصله 10 ساله را بشکند و باز هم از قصه های صحرا برای ما بگوید.

ایده روزی روزگاری از کجا آمد؟

- من از همان زمانی که پا در عرصه کارگردانی گذاشتم، می دانستم که حتما فیلمی در مورد صحرا خواهم ساخت. من خیلی به صحرا می رفتم و از آن لذت می بردم. هیچ گاه به طمع پیدا کردن سوژه به صحرا نرفتم. صحرا عشق من بود. دنجی و خلوتی اش را خیلی دوست داشتم. به نظرم حال خاصی به من می داد. یک بار که در صحرا نشسته بودم و داشتم تماشا می کردم، دیدم گله ای از روبرو می آید. دم غروب بود و گرد و خاکی که گله درست کرده بود، خیلی تماشایی و زیبا بود.

این گله رفت و در مقابل پای من به گودالی وارد شد که من دیگر آنها را نمی دیدم و فقط گرد و خاکشان قابل دیدن بود. همانجا جرقه ای در ذهنم زده شد که اگر به جای این گله، سوارانی وارد گودال شوند و گرد و غبار تولید شود، نمای بسیار زیبایی درست می شود. سال های سال طول کشید تا ایده ها در ذهن من پدیدار شد.

چند سال؟

- روزی روزگاری خیلی ویژه بود. من 15 سال به آن فکر می کردم و 5-4 سال هم نوشتنش طول کشید.

اینقدر زیاد؟

- کلا من وقت زیادی برای نوشتن فیلمنامه می گذارم اما دلیل دیگرش هم این است که کسانی به هر دلیل دلشان نمی خواهد من کار کنم، حذف و اضافه هایی در مورد کار انجام می دهند که کار را خراب می کنند؛ اتفاقی که در مورد روزی روزگاری هم افتاد. تا قسمت 14 بیننده اش کم بود و مدام مسئولان ایراد می گرفتند که ریتمش کند است و باید درست شود و یکسری چیزهایی را از کار حذف کردند که خون به جگر من شد! دقیقا بعد از قسمت 14 بود که یکدفعه با اقبال روبرو شد و یکباره همه شدند طرفدارش.

خب در سریال های بعدی هم همین ریتم کند وجود دارد ولی معمولا چیزهای دیگری هست که این ضعف را پر می کند؛ مثلا یکی از برگ های برنده کار این است که شخصیت ها خیلی ایرانی هستند. در واقع آنقدر بومی هستند که به دل مخاطب می نشیند. اینهار ا چطور خلق کردید؟ از کجا پیدا کردید؟

- ببینید! در یک فیلم همه چیز به هم گره خورده است. یعنی شخصیت، فرم، حرکت، دوربین و همه چیز. اگر مبنای کار، صحت باشد همه اینها در هم پیچیده است و با هم تعامل دارند. شما نمی توانید به صورت مجزا شخصیت های خوب داشته باشید و به روابط شان کاری نداشته باشید. روابط بین شخصیت ها خیلی تعیین کننده است. خود موضوع و فراز و فرود کار هم در پرورش شخصیت ها نقش دارد اما نکته ای که وجود دارد این است؛ یک زمانی ما بحثی را در سینمای مان داشتیم در مورد سینمای بومی.

سینمایی که رنگ و بوی ایرانی داشته باشد؛ مثل فیلم های ژاپنی که رنگ و بویی ژاپنی دارد و هویت خاص ژاپنی دارد ولی در ایران اینطور نیست. ما سینمای بی هویتی داشتیم که فرمول سینمای هندی را تا حدی ایرانیزه کرده بودیم و بعد رنگ و بویی هم از فیلم های سامورایی به آن زده بودیم. من خیلی علاقه داشتم که ببینم مولفه های کار بومی چیست که هویت آن منطقه را داشته باشد. چیزهایی را هم به دست آوردم؛ مثلا اینکه روابط باید خودی باشد. چیزی که بر همه عوامل ارجحیت دارد، این است که سازنده باید بومی باشد و ذهنیت بومی داشته باشد.

ما ادبیات بسیار کهنی داریم که شاید ادبیات شماره یک جهان باشد. اگر سازنده کار سراغ این متون می رود، به طمع این نباشد که ببیند موضوعی برای فیلمنامه شدن پیدا می کند یا نه! باید طوری برود که از خود آن اثر لذت ببرد. آن وقت اگر خودش آدم اهل دلی باشد، هدیه را دریافت می کند!

یعنی کاملا اشراقی برخورد می کنید با کار؟

- اگر شما غرق در فرهنگی باشید و آن را دوست داشته باشید، خود به خود در شما نشت پیدا می کند و اثرش را نشان می دهد والا یک چیز تزریقی می شود که کاملا هم مصنوعی است.

حالا فرض کنید یک کارگردان جوانی است که می خواهد به فرهنگ بومی ایران خدمتی بکند. شما چطور به او می گویید که کارش را خوب انجام داد؛ طوری که کاملا ایرانی از آب دربیاید؟ در واقع می خواهم بدانم فرمول شما برای ساختن اینجور کارها چیست که آن جوان کارگردان بتواند استفاده کند؛ طوری که بومی سازی اثرش مصنوعی از آب درنیاید؟ در واقع چطور می شود عاشق فرهنگ شد و در آن غرق شد؟

- نمی دانم! (می خندد) من از بچگی فرهنگ خودی را دوست داشتم و نسبت به آن شناخت پیدا کردم. آیین های نمایشی در آن زمان به صورت مفصل برگزار می شدو حتی تا دوره نوجوانی هم ادامه داشت ولی کم کم کمرنگ تر شد.

اما هر کسی که نمی تواند در دوران کودکی شما زندگی کند!

- یک چیزهای دیگر هم وجود دارد که به جای آن استفاده کند. ما ادبیاتی داریم که می شود از آن لذت برد. الان یکسری کارهایی را می بینیم که می خواهند مثلا بومی باشند ولی کاملا مصنوعی است. خب نویسنده ای که بیشتر از نوشته های ماکز لذت می برد تا نوشته های عوفی، نمی تواند یک کار بومی اصیل انجام دهد. خب این آدم را نمی شود مجبور کرد که از داستان های ایرانی لذت ببرد ولی بحث من بیشتر سر تعارف است. اینکه مدام می گویند ما باید برگردیم به سنت ها و هویت خودمان ولی به نظر من کسانی که این شعار را می دهند، اصلا نمی دانند چی هست و آن را شناسایی نکرده اند و نمی دانند در کجاست.

گاهی کسانی از این هنرها خبر دارند که سن شان بسیار کمتر است و نام و آوازه ای هم ندارند. یک نفر در جایی این کار من را اسلامی ترین کاری که در طول این چند ساله ساخته شده ارزیابی کرده بود. خیلی برای من خوشحال کننده بود چون این نکته در اینجور کارها خیلی طبیعی تر ارائه می شود تا در کارهایی که به اسم سینمای اسلامی ارائه می شود. خیلی ها برای ساخت اینطور فیلم ها به سراغ تاریخ طبری می روند. خیلی ها معتقدند که تاریخ طبری یک فیلمنامه دکوپاژ شده است.

تدوین و لحن و بیان خاصی دارد که خیلی به یک فیلمنامه دکوپاژ شده نزدیک است. من یادم می آید وقتی ماجرای جنگ جمل را در آن می خواندم مدام لانگ شات و کلوزآپ می داد. در همه جای لشکر حضور داری و می دانی در هر نقطه ای چه می گذرد.

در حالی که اینها توسط راویان مختلف روایت می شود. اگر زندگی که من کرده ام مقدور هر کسی نیست ولی بالاخره می شود مولفه هایی را شناسایی کرد. مثلا همان مجالس تعزیه خوانی که وجود دارد. ما خیلی از این مجالس استفاده می کردیم. آنها هم می توانند از همین مجالس استفاده کنند و در واقع مولفه ها را شناسایی کنند.

برای شما و هم نسلان شما این مجالس خیلی بیشتر و باشکوه تر برپا می شد ولی برای جوان امروز این امکان خیلی کم وجود دارد. فقط در یکسری جاها بود که آن را هم شهرداری برپا می کرد ولی در حال جمع شدن است.

- خب اگر در حال جمع شدن است و اگر به آن شعاری که می دهیم ایمان داریم، چرا باید این اماکن جمع شود؟ چرا باید یک نسل قبل اینچنین امکانی را داشته باشد که این مظاهر بومی را به چشم ببیند ولی نسل حاضر نه؟ می شود کارهای تحقیقی و نمایشی در مورد آیین هایی داشت که در شهرهای مختلف مان وجود دارد و هنوز نمرده اند. هنوز هم می شود اینهار ا نشر داد و جوان ها را با آنها آشنا کرد. جوان همانطور که سراغ این کارهای ذوقی می آید، موظف است سراغ مولفه هایش هم برود.

«روزی روزگاری»

من هنوز به جواب نرسیده ام. فرض کنید من یک جوان علاقمندم که می خواهم مثل شما یک کار بومی بسازم. نمایش های ایرانی را زیاد می بینم و ادبیات ایرانی را هم می خوانم. مثنوی و سعدی و بقیه را هم می خوانم، منابع تاریخی قدیمی را هم همینطور. در مورد سبک زندگی مردم در قدیم هم تحقیق می کنم ولی با همه اینها باز هم چیزهایی باقی می ماند که نمی دانم از کجا باید بفهم؟ مثلا اینکه اشیایی که در گذشته استفاده می شده را نمی دانم. در این چیزها منابع کمی داریم. این را باید چه کنیم؟

- راه حل روشن و مشخصی دارد. منابع کم را باید زیاد کرد.

چه کسانی باید این کار را انجام دهند؟

- همان کسانی که تعارف سنت را می کنند! یا خودشان انجام بدهند یا لااقل اگر کسی دارد این کار را انجام می دهد، حمایت درستی از او بکنند. اگر کسی 10 سال به 10 سال کاری انجام می دهد به او کمک کنند. قرار نیست که هر کاری خوب از آب دربیاید. حتی کارگردان های بزرگ دنیا هم کارهای ضعیف در کارنامه شان دارند. یک اشتباه ممکن است همه چیز را به هم بزند. این اصلا در ذات کارهای نمایشی است. اگر به کسی که این راه را در پیش گرفته کمک شود، هم تجربه خودش بیشتر می شود و هم به فرهنگ بومی کمک می شود.

حالا آخر همه این بحث ها و به عنوان جمع بندی، فکر می کنید موفق شدید که به جوان ایرانی آنچه را می خواستید نشان دهید؟

- من سعی خودم را کردم که این اتفاق بیفتد ولی هیچ کار فرهنگی را یک فرد به تنهایی نمی تواند پیش ببرد. کار فرهنگی در هر نوعش، کار گروهی است. یعنی وقتی ما می توانیم یک نتیجه آشکار و کوتاه مدت را ببینیم که یک حرکت جمعی به سمت آن قضیه باشد.

یعنی کار خودتان موفق نبوده؟

- فکر می کنم موفق بودم. نمونه اش خود شما که دارید در مورد سینمای بومی با من گفتگو می کنید، یعنی این تاثیر را گذاشته است. (خنده) من اصل را بر صحت می گذارم؛ یعنی سعی می کنم با امکانات بیرونی و تلاشی که دارم، کار خوبی ارائه دهم؛ تاثیراتش به خیلی عوامل بیرونی بستگی دارد ولی به هر حال خیلی ها را متوجه کرده است. الان می بینیم جوانانی وارد حوزه کاری می شوند که بسیار مستعد هستند و دانش شان بسیار بیش از دانشی است که ما در سن آنها داشتیم.
...

ساير تصاوير

«روزی روزگاری»، سریال تکرار نشدنی - هایپرکلابز
منبع :http://www.bartarinha.ir/fa/news/123336/%D8%B1%D9%...

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب