مصاحبه با فرهاد مهادیان....- هایپرکلابز

علی جمالی 8 سال پیش
مصاحبه با فرهاد مهادیان....- هایپرکلابز هایپرکلابز :

كم مانده بود به رودخانه خروشان سقوط كنم
فرهاد مهادیان، متولد سال 1353در تهران و فارغ‌التحصیل رشته مهندسی معدن از دانشگاه آزاد اسلامی است. او بازیگری را با فیلم سینمایی «آژانس شیشه‌ای» به كارگردانی ابراهیم حاتمی‌كیا آغاز كرد و پس از آن به جمع بازیگران سریال‌های تلویزیونی پیوست. مجموعه‌های «همسفر»، «دختران» و «راز شیوا» از عمده كارهای اوست. مهادیان همچنین فیلم‌های سینمایی «راز شب بارانی»، «مردی از جنس بلور»، و فیلم «منفی 18» و.... را در كارنامه خود دارد.
سریال «كلانتر» كه هر هفته از شبكه یك سیما پخش می‌شد، از جدیدترین مجموعه‌های تلویزیونی است كه در آنها ایفای نقش كرده است. این بازیگر حوادث زیادی را از سر گذرانده كه تك‌تك‌شان برایش مهم است. اما حادثه‌ای در دوران كودكی، هنوز خاطره‌اش با او مانده است می‌گوید: «3 یا 4 ساله بودم كه برای عید به همراه خانواده به سفر شمال رفتیم و در جاده چالوس از یكی از كوه‌های جنب یك باغ بالارفتیم. هنگام برگشتن چون من تجربه نداشتم و نمی‌دانستم كه برای پایین آمدن باید پاهایم را كمی كج كنم تا سر نخورم، با سرعت سرازیری را به سمت پایین آمدم كه متاسفانه آن پایین به رودخانه منتهی می‌شد و من راه بازگشتی نداشتم و مطمئن بودم به رودخانه سقوط می‌كنم و غرق می‌شوم.»
مهادیان در ادامه می‌گوید: «آن رودخانه به رودخانه قاتل معروف است. چون خیلی‌ها درآن غرق شده‌اند. همان زمان هم پسری در رودخانه افتاده بود كه وقتی پدرش به دنبال او رفته بود او هم غرق شده بود.
به هر حال، چیزی نمانده بود كه به رودخانه سقوط كنم. ناگهان پدرم از پشت یك درخت بیرون آمد و من را گرفت. او مثل یك فرشته نجات آن لحظه بر من نازل شد و نجاتم داد.»
فرهاد مهادیان معتقد است اگر پدرش نبود، هیچ‌كس دیگری نمی‌توانست در آن لحظه به دادش برسد.
او از یك اتفاق دیگر حرف می‌زند كه موجب شده او و دوستش چند ساعت سر در گم بمانند و از ترس بلرزند. این‌طور تعریف می‌كند: «در مقطع دبستان درس می‌خواندم. آن وقت‌ها خانه‌مان در فردیس كرج بود. با یكی از دوستانم دوچرخه‌سواری می‌كردیم و در حین دوچرخه‌سواری با هم گپ می‌زدیم. یك باره سر از شهریار در آوردیم.
آن‌وقت‌ها شایع بود این مسیر، مسیر بچه دزدهاست. گفته بودند آن وقت روز بچه دزدها، بچه‌ها را می‌دزدند. داشتیم فكر می‌كردیم چطور به كرج برگردیم. اما هر چه فكر كردیم، كمتر نتیجه می‌گرفتیم خیلی ترسیده بودیم. بخصوص كه بعد از یك مدت ركاب زدن، رسیدیم به جاده‌های خالی و خلوتی كه حتی پرنده در آن پر نمی‌زد.
آن روزها نه شهریار خیلی بزرگ بود و نه فردیس. «فردیس فقط یك فلكه اول و یك فلكه دوم بود. به سختی كسی را پیدا كردیم و با ترس از او آدرس پرسیدیم. خلاصه فردیس را نزدیكی‌های غروب پیدا كردیم. اما هركس نزدیك ما می‌شد، می‌ترسیدیم ما را بدزدد. خلاصه به خیر گذشت.»
مهادیان ادامه می‌دهد: «زندگی فرصت تجربه‌های تلخ و شیرین است. فقط باید كمی حواسمان را جمع كنیم كه تجربه‌ها، حادثه‌ساز نشوند.»

منبع :http://www.beytoote.com/
3 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 1 دیدگاه از 1 دیدگاه
غزل ....... غزل ....... عالی بود
8 سال پیش
1 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب