داستان آخرین نگاه ( قسمت سوم)- هایپرکلابز

محمد صادقی 8 سال پیش
داستان آخرین نگاه ( قسمت سوم)- هایپرکلابز هایپرکلابز :

مقدمات خواستگاری شهرام از الهه به سرعت انجام شد و با توافق هر دو خانواده و این موضوع که شهرام به زودی قرار بود به خارج ازکشور برود، قرار شد آنها در محضر به عقد یکدیگر درآمده و پس از بازگشت شهرام از سفرمراسم باشکوه ازدواج آنها انجام شود.
**
روزی که نیما برای آخرین بار با الهه تماس گرفته و از شدت ناراحتی گوشی همراه خود را خاموش کرده بود، در راه بازگشت به خانه با یکی از همکلاسی های دوره دبیرستان به نام حامد برخورد کرد. نیما همیشه حتی در دوران دبیرستان بخاطر رفتار نامناسب حامد، از وی دوری میکرد. ولی اینبار آنقدر وضعیت روحی او آشفته بود که دلش میخواست با یک نفر صبحت کند.
حامد پس ازشنیدن حرفهای او سعی میکرد با وی همدری کرده و توصیه کرد نیما شب را درمنزل او بگذراند.
آن شب نیما علیرغم میل باطنی خود و با اصرار بیش از حد حامد، برای نخستین بار لب به مشروب زده و در دنیای مستی و بی خبری غرق شد. و از فردای آن روز انگار تمام وجود او دگرگون شده و برای رهایی از فکر الهه و به توصیه حامد، کم کم به سیگار و مصرف مواد مخدر نیز روی آورد!
آن چهره ی آرام و معصومانه نیما تبدیل شده بود به جوانی که برای رفع خماری خود تن به مصرف هرگونه مواد مخدر می داد.
**
چندین ماه گذشته بود.
الهه کم کم به شرایط جدید زندگی عادت می کرد. شهرام در سفر خارج از کشور قرار داشت و مشغول انجام مقدمات اقامت در آنجا بود.
هرچند خاطره نیما هرگز از ذهن الهه دور نمی شد، اما او سعی میکرد با واقعیت کنار بیاید. تنها خبری که الهه از نیما داشت، بر می گشت به چند ماه قبل که نسرین با وی تماس گرفته و گفته بود که نیما مدتی است رفتارهای مشکوکی دارد و کم حوصله شده است و بیشتر شبها هم دیروقت به خانه می آید و گاهی حتی چند روزی اصلا" در خانه حضورندارد.
الهه نگران نیما بود ولی کاری از دستش برنمی آمد. او گاهی خود را مقصر این قضایا می دانست و می گفت : ای کاش همان روزی که نیما از وی درخواست ملاقات کرده بود، تن به آن رابطه عشقی نداده و از وی میخواست که برای روشن شدن تکلیف زندگی شان به خواستگاری وی بیاید. در آنصورت هرگز علاقه آنها به یکدیگر بیشتر نمیشد و نیما نیز شاید با واقعیت زندگی کنار می آمد و به این نتیجه می رسید که همیشه زندگی آنگونه نیست که انسان به تمام خواسته ها و آرزوهایش برسد و آن کسی موفق است که از شکست ها درس بگیرد و ناامید نشود. اما متاسفانه آن رابطه عشقی تا جایی پیش رفت که از نظر نیما جدایی از الهه به منزله مرگ و نیستی بود و همین حس نیز اورا اکنون به انسانی تبدیل کرده بود که ناخواسته در چنگ اعتیاد اسیر شده و سرنوشتی نامعلوم در انتظارش بود.
**
زندگی بازیهای عجیبی دارد و گاهی اتفاقاتی پیش می آید که در باور هیچکس نمی گنجد. آن روز وقتی الهه از شرکت به خانه برگشت متوجه شد که پدرش برخلاف همیشه در خانه حضور دارد. به محض این که الهه وارد شد، پدرش رو کرد به الهه و گفت: (( الهه یه کاری باهات داشتم بابا.))
چهره درهم و رفتارعجیب پدر اورا نگران کرده بود!
-اجازه بدین لباس عوض کنم الان میام بابا.
-نه الهه لازم نیست بابا! باید به اتفاق مامان جایی بریم.
-دارین نگرانم می کنین! خبری شده بابا؟!!
-راستش چطور بگم؟
-چی شده بابا نصف عمرشدم!
-درمورد شهرامه بابا.
-شهرام؟! چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
-هنوز که نه. یعنی امیدوارم که اتفاقی نیفته.آخه چطور بگم، امروز پدرش تماس گرفت و گفت که متاسفانه تو سانحه رانندگی به شدت آسیب دیده و الآن هم تو بیمارستان بستریه. البته دکترا امیدوارن که ازحالت کما بیاد بیرون ولی بهر حال...
الهه یک لحظه از شدت نگرانی روی زمین نشست. اصلا" حس خوبی نداشت. باورش سخت بود، هرچه بود شهرام همسر قانونی اش بود و قرار بود با او یک عمر زیر یک سقف زندگی کند.
مادر سعی میکرد الهه را به گونه ای آرام کند.
-دخترم خودتو کنترل کن . انشاالله که خوب میشه.
-وای مامان ، چه اتفاق شومی. آخه چرا ؟ چرا؟
-بهر حال دخترم حادثه خبر نمی کنه . الآن هم زود حاضر شو قراره بریم خونه پدرش.
**
آن روزگذشت و پس از چند هفته شهرام ازدنیا رفت.
الهه غمگین شده بود و حال و روز خوشی نداشت. ولی بهرحال باید با این واقعیت کنار می آمد.
دریکی از روزها نسرین با الهه تماس گرفت و گفت که مدت زیادی است که نیما به خانه مراجعه نکرده و آنطور که خبردارشده بود در خانه های مخروبه و نزد کسانی که همانند خودش معتاد هستند زندگی میکند و روزها را میگذراند.
نسرین اشک می ریخت و از الهه میخواست که کمک کند تا نیما به زندگی بازگردد. او عقیده داشت تنها کسی که قادر است نیما را دوباره به زندگی بازگرداند اوست و سرانجام الهه متقاعد شد که به کمک نسرین نیما را یافته و به او کمک کنند تا اعتیاد را کنارگذاشته و به زندگی سالم روی آورد.
**
یک هفته ای بود که الهه و نسرین همه جا به دنبال نیما در جستجو بودند ولی انگار او آب شده و به زمین فرو رفته بود.
از کمپ های ترک اعتیاد تا پرس و جو از اشخاصی که در محل، نیما را می شناختند گرفته تا حتی افراد ولگرد در پارکها ، سراغ اورا می گرفتند ولی انگار این جستجو بی نتیجه بود.
تا این که دریکی از روزها وقتی نسرین عکس نیما را به یکی از افراد معتاد سمت خیابانهای جنوبی شهر نشان می داد، او نگاهی به عکس کرده و گفت: (( اینو می شناسمش آبجی. اسمش نیماست. بچه ها بهش میگن نیما خوش خواب. آخه همیشه خدا خوابیده و به کسی هم کاری نداره.))
نسرین از خوشحالی سرازپا نمی شناخت.
-خب کجا میشه ببینمش آقا؟
-بینم شما خانومشی؟
-تو رو خدا آقا بهم بگین کجاست. من خواهرشم، نگرانشم.
درهمین لحظه الهه جلو آمده و گفت: (( آقا خواهش میکنم ازتون آدرسشو به ما بدین . ما مدتهاست که دنبالشیم))
-باشه چشم ما درخدمتیم آبجی. فقط یه لحظه صبرکنید الان برمیگردم.
لحظاتی گذشت و آنها با اتومبیل به سمت نقطه ای که آن مرد معتاد اشاره کرده بود حرکت کردند.
الهه و نسرین نگران بودند و راننده با نگاه معنی داری از آینه به شخص معتاد خیره شده بود و او نیز با لهجه خاصی به وی آدرس میداد.
سرانجام در کنار ساختمان نیمه مخروبه ای توقف کردند. بوی مشمئز کننده ای به مشام می رسید و چندین سگ ولگرد در اطراف مقدارزیادی زباله، مشغول پرسه زدن بودند.
به درخواست الهه و نسرین، راننده نیز برای احتیاط همراه آنها آرام آرام وارد ساختمان شدند.
درگوشه و کنار ساختمانی که انگار سالهاست مخروبه شده است، اشخاصی در حال چرت زدن بودند و بعضی نیز مشغول تزریق مواد مخدر بودند و آنقدر غرق در حالات خود بودند که انگار متوجه حضور آنها نبودند.
اشک درچشمان نسرین و الهه جاری شده بود و از اینکه در این محل در حال جستجوی نیما بودند، حس خوبی نداشتند.
یکی از معتادها در حال خارج شدن از اتاقی بود که آن شخص معتاد رو کرد به او و گفت: ((ببینم داداش،..... نیما خوش خواب رو امروز ندیدین اینجا؟))
او نگاه معنی داری به الهه و نسرین کرده و با دست به گوشه اتاق اشاره کرد.
-اونجاست داداش. بازم مثل همیشه طفلکی خوابیده.
قلب نسرین و الهه درسینه می تپید و انگار تمام وجودشان دگرگون شده بود. الهه ازشدت استرس دستهایش می لرزید. تا لحظه ای دیگر نیما را می دید و خود را آماده کرده بود تا با او روبرو شود.
داخل اتاق بوی بدی به مشام می رسید . الهه به دنبال نسرین آرام وارد اتاق شد. نیما به پهلو خوابیده بود و موهای مشکی و محاسنش به شکل نامرتبی بلند و درهم ریخته شده بود. لباسهای کهنه ای به تن داشت و دستهایش که روزی به نظر الهه گرمترین دستی بود که لمسش کرده بود، بی حرکت روی زمین افتاده و آثار تزریق و زخم های متعدد روی آن مشاهده میشد!
نسرین صورتش را با دست پوشانده و با صدای بلند می گریست.
الهه شانه هایش می لرزید و اشک مثل باران برگونه هایش فرو میریخت. دلش میخواست تمام این صحنه ها فقط کابوس وحشتناکی باشد.
آرام جلو رفت. بازهم جلوتر و درکنار نیما روی زمین نشست. دستهای نیما را آرام در دستان مهربان خود گرفت. قطره های اشک از چشمان زیبای الهه روی صورت نیما می چکید.
دستهای نیما را آرام فشرد و درحالیکه لبهایش آشکارا می لرزید گفت:
-نیما؟ نیما جان. منم الهه.
-....
-نیما تو رو خدا چشماتو بازکن. ببین منم. الهه .یادت که نرفته!
لحظه کوتاهی گذشت و ناگهان نیما به آرامی چشمانش را باز کرد. درنگاهش غباری از تنهایی و درد مشاهده میشد. سرش را کمی بلند کرد و به چشمان زیبای الهه خیره شد. لبهای کبودش را آرام بازکرد، انگار قصد داشت چیزی بگوید. اما درهمان لحظه قطره اشکی از گوشه ی چشمش فروچکید و درحالیکه دست الهه را به آرامی فشارمیداد، سرش به طرف عقب افتاده و دستهایش بی حرکت ماند.
چشمان بی روح نیما نیمه بازمانده بود و انگاردرامتداد نگاهش که همیشه منتظر بود، برای آخرین بارتمامی رویاها و آرزوهایش را مشاهده میکرد.
الهه مثل باران اشک می ریخت و دستهای نیما را فشارمیداد.
-تو رو خدا نیما چشماتو بازکن. ای خدااااااا کمکش کن. کمکش کن. نیما،، بخاطر الهه به خاطر عشقمون، یه چیزی بگو. بگو که زنده ای.
اما نیما از دنیا رفته بود و نگاه خسته اش برای همیشه خاموش شده بود.
نسرین خود را روی جسد برادرش انداخته و اشک میریخت.
قصه زندگی نیما پایان یافته بود و عاقبت در بیراهه ای که درزندگی انتخاب کرده بود، برای همیشه گم شده و در نهایت به چاه عمیق نیستی فرو رفت.
**
الهه دراتاق خود نشسته و آرام اشک میریخت. چند روزی بود که از مراسم خاکسپاری نیما گذشته بود ولی او همچنان بی تاب و غمگین در تنهایی اتاقش به یاد او و عشق نافرجامش اشک می ریخت. صدای خواننده دراتاق می پیچید...

سخته عاشق باشی ولی هیچکی ندونه
اشکاتو زودی پاک کنی کسی نفهمه
سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه
سخته نگاهش بکنی اما نخونه، وای که چه سخته
قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست
تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست
سخته به قربون چشاش بری تو رویا
قدم قدم گریه کنی کنار دریا...قدم قدم گریه کنی کناردریا
سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت
خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت
خاطره هات یکی یکی بیاد به یادت
پایان
محمد صادقی- اردیبهشت 1393

منبع :http://hyperclubz.com
30 نفر این را می پسندند
مشاهده 1 دنبال کننده
در حال نمایش 5 دیدگاه از 25 دیدگاه
مریم پناهی مریم پناهی خیلی عالی بود . ولی واقعا غم انگیز و دردناک . متاسفانه حقیقت های اجتماع رو گفتید که تلخه و گریبانگیر خیلی از جوان های ما شده . ما باید یاد بگیریم که همیشه زندگی آنگونه نیست که انسان به تمام خواسته ها و آرزوهایش برسد .
8 سال پیش
س ص س ص سخته عاشق باشی ولی هیچکی ندونه اشکاتو زودی پاک کنی کسی نفهمه سخته دوسش داشته باشی ولی ندونه سخته نگاهش بکنی اما نخونه، وای که چه سخته قشنگی عشق که میگن شاید همینجاست تو اونو دوست داشته باشی شاید خدا خواست سخته به قربون چشاش بری تو رویا قدم قدم گریه کنی کنار دریا...قدم قدم گریه کنی کناردریا سخته همش تو فکر باشی شاید نخوادت خاطره هات ورق ورق بیاد به یادت خاطره هات یکی یکی بیاد به یادت
8 سال پیش
عسل ا عسل ا بسيار غمناك
8 سال پیش
گلی ناز * گلی ناز * ممنون . خیلی غم انگیز بود و زیبا
8 سال پیش
مژگان --- مژگان --- ممنون استاد عزیز خیلی قشنگ وزیبا بود..
8 سال پیش
1 2 3 4 5 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب