داستان «ستاره های تاریک» نويسنده «منظرالسادات موسوي» - هایپرکلابز

داستان «ستاره های تاریک» نويسنده «منظرالسادات موسوي» - هایپرکلابز هایپرکلابز :

« بچه که بودم چشمامو می بستم و پلکامو محکم فشار می دادم تا یه عالمه ستاره های براق بیان تو تاریکی چشمام . خیلی دوستشون داشتم اما تا می خواستم درست و حسابی ببینمشون پیشونیم درد می گرفت و مجبور می شدم چشمامو با زکنم.»

شیشه شیر را برگرداند روی دستش تا از دمای آن مطمئن شود. دنیا وسط گلهای قرمز رو تختی با جغجغه بازی می کرد. چشمهای درشت عسلی اش دنبال شیشه بود. جغجغه را کناری انداخت و دست و پا زد.

چانه گرد و کوچک دنیا را بوسید و شیشه را دهانش گذاشت. تا خواست کنارش دراز بکشد، دراور با تمام ادکلنها و لوازم آرایشی که جلوی آینه بود دور سرش چرخید . بنظر می رسید الان است که مجسمه زن سرخ پوست بالای کمد که در حال عبادت بود ، سقوط کند. قاب عکس عروسیشان تاب برداشت ، چشمانش را بست شاید سرگیجه ها آرام تر شود. تصویرش در لباس عروسی کنار رضا که با کت و شلوار کرمی دست دور کمرش انداخته بود ، هنوز در ذهنش می چرخید . می دانست چند ثانیه بیشتر طول نمی کشد. صدای قورت های دنیا که با ولع شیشه را چسبیده بود توی سرش می پیچید. آرام چشمهایش را باز کرد. رضا هنوز توی قاب عکس لبخند می زد.

رنگهای قاب عکس با هم می آمیختند . لباس سفید عروسی اش رنگ کت و شلوار رضا را گرفته بود . چرکمرده . چهره هایشان دور و تار و چشمهایشان یک در میان سیاه و عسلی شده بودند . غلت زد به سمت دنیا و خیره شد به صورت دخترش. رضا می گفت : چشمهاش به خودت رفته . مادر می گفت: رنگ چشم بچه تغییر می کنه . فکر کرد: من نمی بینم چه رنگی می شه .

صورتش را چسباند به صورت ظریف دخترش . اشک از کنارگونه ها راه گرفته بود: دختر خوشگلم کاش اونطوری نشه که دکتر گفت.

دکتر گفته بود: گریه نکن . سیر بیماریت تند تر می شه . اما دست خودش که نبود وقت و بی وقت دور از چشم رضا آرام اشک می ریخت ، شبها سعی می کرد بغض را توی بالش خفه کند تا رضا متوجه نشود. نیمه های شب که بیدار می شد ، جرات نداشت چشمهایش را بازکند ، می ترسید قاب عکس عروسیشان سر جایش نباشد. از رضا خواسته بود چراغ خواب پر نوری بالای سرشان روشن کند . رضا عادت نداشت ، می گفت خوابم نمی بره . او دنیا را بهانه کرده بود که شبها باید مواظبش باشد . اما در اصل می خواست وقتی پلک باز می کند مطمئن شود که زن سرخ پوست هنوز در حال عبادتست .

دنیا توی خواب لبخند می زد . رگه های شیر کنار لبهایش خشک شده بود. انگشت کشید کنار لبهای دخترش : یعنی قیافش یادم می مونه ؟ چطور می تونم نبینمش؟ چی به سرم میاد؟

دکتر می گفت: این ژن مادر زادیه . معمولا در خانمها انتقال پیدا می کنه و در برخی موارد فعال میشه. البته مطمئن نیستم مورد شما دقیقا این باشه . باید یه سری آزمایش بدی.

گفت: تا اونجا که من یادمه تو فامیل کسی رو نداریم.

دکتر گفت: تا جائیکه تو یادته . این بیماری حتما" تو یکی از قبل ترها بوده.

قبل ترها ! میراث نسلش رابه دوش می کشید .یعنی حتما" یکی از زنها ی پیشینش یک روز همراه با چوب های نیمه سوخته تنور در ته مطبخ یا کنار قیژ و قیژ میله های زهوار دررفته گهواره ای ، به حال خود اشک ریخته بود و مثل او این حس غریب ناتوانی و یأس را تجربه کرده بود.

مشاوری که تلفنش را ازتوی اینترنت پیدا کرد ، بهش گفت: محکم باش . به خودت بگو من آدم روزای سختم.

بلند شد رفت جلوی آینه ، خودش را تار می دید ، خوب می دانست بخاطر اشک ها نیست.

موقع خداحافظی مشاور گفت: قوی باش ، یادت نره . شوهرتو بفرست بیا ، بلاخره که باید بدونه . نگران نباش. و چشمک زد.

دلش می خواست خط چشم بکشد . اشک هایش را پاک کرد. از توی کیف لوازم آرایشش ، مداد را برداشت و صورتش را به آینه نزدیک کرد. دستهایش می لرزید. اشک امان نمیداد. دور چشمهایش سیاه شد . آینه کج و معوج می شد. خواست برای پاک کردن سیاهی ها دستمال بردارد ، صدای شکستن شیشه ی ادکلن رضا دنیا را بیدار کرد. لبه ی تخت نشست و همراه با نق نق های دخترش ، بلند بلند گریه کرد. بوی ادکلن تمام اتاق را پر کرده بود.

تو یه چاه عمیق افتاده بود. نمور و تاریک . رضا بالای چاه بود. صدای پچ پچ می آمد .دلش شور دنیا را می زد. انگار جایی تنها مانده بود . چشمهایش را که باز کرد. زمین می چرخید. حالت تهوع داشت. چه خواب وحشتناکی . بدنش یخ کرده بود. چراغ خواب ! رضا ، رضا بیدارشو ، چرا چراغ خوابو خاموش کردی؟

منبع :http://www.chouk.ir/anjoman-dastan/dastane-hafteh/...

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب

سایر مطالب از حسین عیدینی نژاد

از وسط برو - برگرفته از کتاب قلقلک - نویسنده:عزیز نسین ،برگردان:رضا همراه
داستان امان از مهمترین تصمیم زندگی - نویسنده سعید ثقه ای
درون دهکده آن شب؛ صدای غم پیچید - شعر كلاسيك «بهار حق شناس»
داستان کوتاه «آن روز اولش آفتابی بود» نويسنده «مجيد پولادخاني»
غمت می‌تونه شعرم و خیلی قشنگ‌ترش کنه - ترانه «عزيز عباسي»
مثل همیشه دیر رسیدم به زندگی - ترانه «امين پهلوان‌زاده»
دارم ذوب می­شم تو دلسوزی درد - ترانه«پريا تفنگ‌ساز»
گر بمیرم در غروبی خواهم مرد - شعري از «آتااول بهرام اوغلو» ترجمه«دومان اردم»
ناپدید می‌شه وقت از جهانم - ترانه «امين پهلوان‌زاده»
داستان «پروفسور پانینی» نویسنده «متیو گریگ»؛ مترجم «نگین کارگر»
مردي نشسته در خود، در ازدحام ديوار - شعر كلاسيك «پويا آريانا»
تکه‌هایش دستان منتظری را پُر خواهد کرد! - شعر آزاد «مهرنازسادات هاشمی»
با اولین نسیم ویران می شوم - شعر آزاد صادق آل موسوی
همین اندازه از من در این زندگی باقی مانده است که ... - شعری آزاد «سیده حدیث خوبرفتار»
ما وقتی عاشق می شویم به دریا می زنیم ( مونولوگ های ماهیگیر ) - شعري از «آیدین آراز» مترجم «سپیده رسولی»
درخت زیبای من! - شعری از «اورهان ولی» مترجم «مجتبا نهانی»
وقتی که بارون می زنه چترتُ گم کن و بیا - ترانه «سحر احمدي»
كاش اين دفعه پشت در باشي ... - تقدیم به همسران شهيدان مفقودالاثر - ترانه «مرضيه فرماني»
تمام سال پاییزه - ترانه «اميرحسين اميرحسيني»
شايد امروز دير است مادر ! بي تو اين روزها... - شعر كلاسيك «عادل حيدري»