داستان «خانوم جان» - نويسنده «مريم طباطبايي ها» - قسمت اول- هایپرکلابز

داستان «خانوم جان» - نويسنده «مريم طباطبايي ها» - قسمت اول- هایپرکلابز هایپرکلابز :

به‌قول یاسین همیشه 5شنبه ظهرا دوست‌داشتنی بود. وقتی از مدرسه می‌اومدم خونه قشنگ‌ترین خبری‌که می‌تونستم از مامان بشنوم این بود که بچه‌ها وسایلتون رو جمع کنید، عصری می‌خوایم بریم خونه خانوم‌جان.
خوب می‌دونستیم که عموها و عمه‌هامون هم حتماً اونجان و جمع نوه‌های خانوم‌جان تو اون حیاط درندشت چه صفایی داره.
حرفامو تو ذهنم مرتب می‌کردم که تو این دو روز همشون رو برای لیلی تعریف کنم و چیزی جا نمونه. لیلی هم همین‌کارو می‌کرد. از حرفای درشت تا ریز ریزکی‌هارو که فقط به لیلی می‌گفتم و انصافاً اون هم رفیق بی‌نظیری بود. با هم همیشه همین بودیم.
من و لیلی خیلی جور بودیم. جورتر از بقیه نوه‌های خانوم‌جان. نمی‌دونم شاید بین بقیه بچه‌ها هم این صمیمیت وجود داشته و من توجهی نکردم. چیزایی پنهونی. شاید از همین چیزا بوده و من ندیدم.
مثل وقتی‌که عمه‌منیژه زنگ زد و گفت عمورضا و زن‌عمو و خسرو می‌خوان بیان خواستگاری مرجان. انگار ورای نگاه‌های فلسفی، یه چیزای دیگه‌ای هم بینشون بوده و ما ندیديم.
جمعه غروب اما عجیب دلگیر بود. همه خداحافظی می‌کردیم. مثل لشگر شکست‌خورده راه می‌افتادیم که بریم خونه‌هامون.
خانوم‌جان همچین حال درست و درمونی نداشت. یه‌جورایی پکر بود. دمق بود. نمی‌دونم هیچ‌وقت حس تنهایی رو نچشیدم. نمی‌دونم.
حالا دیگه اوضاع با اون‌موقع‌ها خیلی فرق کرده. دیگه همه شیک شدن و کسی شب خونه خانوم‌جان نمی‌خوابه. همه ماشینای مدل بالا دارن و هر وقت شب که راه بیفتن نهایت 20 دقیقه بعد می‌رسن خونه.
فکر کنم خیلی‌وقته تشکای خانوم‌جان واسه مهمون پهن نشده. اون‌موقع‌ها وقتی رختخوابارو پهن می‌کردن که بخوابیم من و لیلی روی همه تشکا می‌خوابیدیم. هر کدوم چند ثانیه چون بعدش گرم می‌شد. خنکای ساتن عجیب آرام بخش بود، روش غلت می‌زدیم.
لحافای ساتن رنگ و وارنگ لحاف آقاجون اما از همه قشنگ‌تر بود. فیروزه‌ای. رنگ همون انگشتر خانوم‌جان که خیلی دوسش داشت. آقاجون که از مغازه برمی‌گشت همیشه تو دستش چندتا پاکت بود. راستی الانا دیگه از اون پاکتا نیست. من ندیدم دیگه. انگار نوستالژی شده. به‌قول نیما می‌گفت کم چنگ بزن به چیز میزای زیر خاکی.
اگه تابستون بود یه هندونه خیلی بزرگ هم دستش بود که بی‌برو برگرد قرمز بود. نمی‌دونم اما انگار آقاجون هندونه‌های قرمز رو خوب می‌شناخت. که هیچ‌وقت حتی یه‌بار هم هندونه سفید نخریده بود. بچه که بودم فکر می‌کردم اینا یه سحر و جادوئه. خریدن هندونه قرمز.
می‌انداختتش تو حوض. مام همش می‌رفتیم تو آب قلش می‌دادیم تا ماهیا بترسن و برن این‌ور و اون‌ور. من و لیلی دوست داشتیم همیشه نویسنده بشیم. یه وقتایی هم روی ورق یه چیزایی می‌نوشتیم و واسه همدیگه می‌خوندیم.
این حال نویسندگی مثل یه تب سینوسی می‌اومد و می‌رفت هراز گاهی. اما هیچ‌کدوممون هم نویسنده نشدیم که هیچ تو عمرمون یه انشای درست و درمون هم ننوشتیم که حداقل دلمون به اون خوش باشه. این نوسانات شامل نقاشی و آشپزی و بقیه هنرها هم می‌شد اما خب... همون هنرهایی که خانوم‌جان می‌گفت همه دخترا باید بلد باشن. مرجان اما آشپز خوبی بود. دست‌پختش عالی بود. شاید واسه همینم بود که خسرو عاشقش شد و رفت خواستگاریش اما هر چی فکر می‌کنم می‌بینم که اولاً خسرو کی دستپخت مرجان رو خورده بود و بعدم یعنی همین کافی بود برای خوب و بی‌نظیر بودن مرجان. خسرو همین براش کفایت می‌کرد.
یادمه وقتی مرجان و خسرو نامزد شدن لیلی رفت توی پیله خودش، از اون پیله‌هایی که جز من هیچ‌کس نمی‌دیدش. ماه‌ها تو همین حال بود. تا وقتی عقد کردن. بعد کم‌کم باورش شد. نمی‌تونم درک کنم که باورش چطور بود اما تموم شد. در اومد از تو پیلش.
همیشه وقتی یکی به مناسبت خرید خونه یا ماشین یا هر چیز دیگه‌ای شیرینی می‌آورد خونه خانوم‌جان دلم می‌گرفت.
خانوم‌جان قند داشت و نمی‌تونست شیرینی بخوره. می‌دیدم که آقاجون هم هیچ‌وقت شیرینی نمی‌خوره به بهونه اینکه مبادا قند و کلسترولش بره بالا، اما من مطمئن بودم به عشق خانوم‌جان نمی‌خوره.
عمه‌زهره تند و تند سیب‌زمینی‌هارو تو ماهی‌تابه تکون می‌ده که ته نگیره. به مامان می‌گه که دکتر گفته باید قلب خانوم‌جان رو بالون بزنن. مامان همون‌جوری که داره برنج‌و تو اون سینی بزرگه که من هیچ‌وقت اسمش رو یاد نگرفتم بالا پایین می‌کنه از من می‌پرسه حدیث بالون کردن کار سختیه؟ و احتمالاً تو دلش بعد از این سوال احساس غرور می‌کنه که من الان دانشجوی سال آخر پزشکیم و من به بالون قلب خانوم‌جان فکر می‌کنم و آروم می‌گم: نه ایشاله که چیزی نیست. و تو دلم هزاربار این حس مالیخولیایی مامان رو تجزیه و تحلیلی می‌کنم که آخه الان وقتشه آخه؟

وقتی‌که سرطان روده مثل خوره اومد سراغ آقاجون هیچ‌کدوم به خانوم‌جان چیزی نگفتیم. هیچی. اما خانوم‌جان خوب‌تر از همه ما می‌دونست که مرغ عشق هم‌خونش داره پر می‌زنه. تودار بود و قوی. شیرزن بود واسه خودش. انگار تمام اتفاقات رو قبل از وقوع می‌دونست. خوب بلد بود مسائل رو قبل از حیرون و ویرون موندنای زنونه شروع به شکافتن کنه. انگار این یه تبحر ذاتی بود. اول عروسیش تو اون خونه کوچیک تو محله صابون‌پز خونه یخ‌هارو می‌شکونده و کهنه‌های عمو رضا و بابامو می‌شسته. احتمالاً دستاش یخ می‌زده و هزاربار تا شستن کهنه تموم شه بهشون ها می‌کرده. روی هیتر قرمه‌سبزی درست می‌کرده که بوش ملت رو دیوونه می‌کرده. هیتری که فقط یه شعله داشته و از زمان‌سنج‌و فر و هفت هشت ده‌تا دیگه شعله هم خبری نبوده. خیلی دلم می‌خواست یه‌دونه از همین هیترها رو به مرجان می‌دادن تا باهاش برای خسرو غذا درست کنه. بارها تو ذهنم تجزیه و تحلیل کرده بودم که نتیجه چی خواهد شد. و بعد هم ما حال خسرو رو ببینیم. وقتی عمه‌روحی دنیا میاد این خونه رو می‌خرن. کارو بار آقاجون گرفته بوده و این به لطف زنیت‌های خانوم‌جان بوده.
آقاجون که رفت خانوم‌جان خودش همه کارارو کرد. تو دلش گریه کردو نذاشت کسی بفهمه که چقدر بی‌کسه... تا شب هفتش به صد و خورده‌ای آدم شام و نهار داد. همه‌رو هم خودش درست کرد. براش مهم بود که تو حلوا کم زعفرون نریزن آخه آقاجون کم کسی نبود. من و لیلی تو خرماها گردو می‌ذاشتیم و روش پودر نارگیل می‌ریختیم. عمه زهره مویه می‌کرد و هی این‌ور و اون‌ور خودش‌و تاب می‌داد، عمه روحی تو صورتش می‌زد اما خانوم‌جان یواش‌یواش اشک می‌ریخت. خیلی یواش. مامان تند تند واسشون آب قند می‌آورد. خانوم‌جان آب قند رو پس می‌زد و می‌گفت: مونس‌جون من قند دارم مادر نیار اینو. تو این هیر و ویر منم می‌مونم رو دستتون‌ها.

منبع :http://www.chouk.ir/anjoman-dastan/dastane-hafteh/...

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب

سایر مطالب از حسین عیدینی نژاد

از وسط برو - برگرفته از کتاب قلقلک - نویسنده:عزیز نسین ،برگردان:رضا همراه
داستان امان از مهمترین تصمیم زندگی - نویسنده سعید ثقه ای
درون دهکده آن شب؛ صدای غم پیچید - شعر كلاسيك «بهار حق شناس»
داستان کوتاه «آن روز اولش آفتابی بود» نويسنده «مجيد پولادخاني»
غمت می‌تونه شعرم و خیلی قشنگ‌ترش کنه - ترانه «عزيز عباسي»
مثل همیشه دیر رسیدم به زندگی - ترانه «امين پهلوان‌زاده»
دارم ذوب می­شم تو دلسوزی درد - ترانه«پريا تفنگ‌ساز»
گر بمیرم در غروبی خواهم مرد - شعري از «آتااول بهرام اوغلو» ترجمه«دومان اردم»
ناپدید می‌شه وقت از جهانم - ترانه «امين پهلوان‌زاده»
داستان «پروفسور پانینی» نویسنده «متیو گریگ»؛ مترجم «نگین کارگر»
مردي نشسته در خود، در ازدحام ديوار - شعر كلاسيك «پويا آريانا»
تکه‌هایش دستان منتظری را پُر خواهد کرد! - شعر آزاد «مهرنازسادات هاشمی»
با اولین نسیم ویران می شوم - شعر آزاد صادق آل موسوی
همین اندازه از من در این زندگی باقی مانده است که ... - شعری آزاد «سیده حدیث خوبرفتار»
ما وقتی عاشق می شویم به دریا می زنیم ( مونولوگ های ماهیگیر ) - شعري از «آیدین آراز» مترجم «سپیده رسولی»
درخت زیبای من! - شعری از «اورهان ولی» مترجم «مجتبا نهانی»
وقتی که بارون می زنه چترتُ گم کن و بیا - ترانه «سحر احمدي»
كاش اين دفعه پشت در باشي ... - تقدیم به همسران شهيدان مفقودالاثر - ترانه «مرضيه فرماني»
تمام سال پاییزه - ترانه «اميرحسين اميرحسيني»
شايد امروز دير است مادر ! بي تو اين روزها... - شعر كلاسيك «عادل حيدري»