داستان «خانوم جان» نويسنده «مريم طباطبايي ها» - قسمت دوم و پایانی- هایپرکلابز

داستان «خانوم جان» نويسنده «مريم طباطبايي ها» - قسمت دوم و پایانی- هایپرکلابز هایپرکلابز :

اولین 5شنبه بعد از چهلم آقاجون، خانوم‌جان همه‌رو دعوت کرد. خورشت آلواسفناج پخت و یه حلوای پر از زعفرون. کاسه بلوری‌هارو آورد و توش انار دون کرده ریخت و بهمون تعارف کرد. روی انارا گلپر ریخت. زن‌عمو حوری حامله بود و هوس دیماج کرده بود. از اون دیماجا که تو ماه رمضون درست می‌کرد هم درست کرده بود. سندای خونه و مغازه و زمینای طالقان رو گذاشت جلوی بابا و عمومرتضی و عمورضا. گفت انحصار وراثت کنین، سهم خودتون رو بردارید و سهم دخترارو هم بدین. هیچ‌کدوم قبول نکردن. هر چیم که خانوم‌جان التماس کرد هیچ‌کس این کارو نکرد. شوهر عمه‌هام اما همچینم از این ماجرا راضی نبودن. لب و لوچه‌‌هاشون آویزون بود اما از ترس بابا و عموهام طبق جریان آب شنا می‌کردن و جرأت نداشتن شکایت کنن و من احتمال می‌دادم همون شب تو خونه‌هاشون یه گردو خاک حسابی شده اما سر بهونه‌ای کاملاً ناشیانه و احمقانه که دو طرف هم خوب دلیلش رو می‌دونن. اما مثل یه جنگ آروم داخلی هضمش کردن.

خانوم‌جان که تنها موند همه فکر چاره کردن. نه واسه تنهایی اون که می‌دونم حتما دلیلش وجدان خودشون بود. درد می‌کرد اونم چه دردی. احتمال می‌دادم که هر شبی که کنار زناشون یا شوهراشون دراز می‌کشیدن یاد خانوم‌جان می‌افتادن و به بهانه یه سیگار یا یه لیوان آب بلند می‌شدن می‌رفتن و بعد از ده‌دقیقه دوباره برمی‌گشتن و تا صبح هم دیگه فکر خانوم‌جان‌و نمی‌کردن.

خانوم‌جان تو این سه‌سال خیلی اصرار کرد که بیاید خونه رو بفروشید و سهمتون رو بردارید. ولی خب احتمالاً به‌خاطر همون عذاب وجدانه هیچ‌کدوم اینکارو نکردن. یه حس غریبی بود هرکسی می‌فهمید. اوضاع اون‌موقع‌ها دیگه به نظرم قشنگ نبود. یه فوبیای وحشتناک تو تموم حس و حال‌هاش وجود داشت.

خانوم‌جان قبل از اینکه خشکی درختا و مردن قناری‌ها رو ببینه خودش خونه رو فروخت. یادمه وقتی رفتیم که اثاثش رو ببریم تو اون آپارتمان مسخره تو حال خودش نبود. یه جای دیگه بود همون‌جایی که من جاشو نمی‌دونم اما هر چی بود اینجا نبود. درو که قفل کرد من خورد شدنس رو دیدم. کلیدو داد به بنگاچی. بنگاچی با اون دندونای زرد یکی بود یکی نبودش لبخندی کریهی زد و گفت: انشاله خونه جدید اومد داشته باشه و همیشه توش سلامتی باشه.

خانوم‌جان فقط سرش‌و تکون داد. حرف بنگاچی احمقانه‌تر از ذهنیت من بود. کی با فروختن خاطره‌هاش می‌تونه شاد باشه.

دلم گرفت. هیچ‌وقت آنقدر دلم نخواسته بود از ته دل گریه کنم. چرا، بیشتر که فکر می‌کنم یه‌بار دیگه‌ام بوده که دلم خواسته‌ های‌های گریه کنم. همون وقتی‌که نیما به‌راحتی گفت که ما به‌درد هم نمی‌خوریم: حدیث از من توقع نداشته باش به این رابطه مینیمالیسمی ادامه بدم.

- انگار داریم دور خودمون می‌چرخیم هیچ‌چیز مشترک نداریم که واسش ده‌دقیقه بحث کنیم یا حداقل من هیچ‌چیز مشترکی با تو پیدا نمی‌کنم تا حالا هم انگار فقط سعی می‌کردیم این رابطه رو به سرانجام برسونیم همین. نظر تو چیه؟ و بعد خیلی راحت چایی نیمه‌گرمش‌و سر کشیده بود و به چیزی فکر کرده بود که من نمی‌دونستم چیه.

ازم توقع داشت معقول باشم درحالی‌که خودش بریده و بود و دوخته بود و تنم کرده بود. نگاش کردم. چیزی نداشتم که بگم. همیشه فوبیای جدایی هستم. از جدایی می‌ترسم. اون‌قدر زیاد که هیچ‌وقت بهش فکر نمی‌کنم اما همیشه‌ تو زندگیم رد پاش هست.

کیفم‌و برداشتم از سرازیری پارک طالقانی اومدم پایین. همون مسیری که بالا رفتنش رو اصلاً حس نکرده بودم.

تو پایین اومدن فقط بی‌صدا گریه کردم. خیلی به‌خودم فشار آورده بودم که جلوی نیما قوی باشم اما خب خودم می‌دونستم که نبودم. اصلاً دنبالم نیومد. به‌راحتی گذاشت برم. برای تموم شدن یه حسی که هیچ تعهدی توش نبود فقط 5 دقیقه وقت صرف مرده بود. درسته تعهد نداشتیم اما عشق که داشتیم. عشق هم نه انگار فقط من داشتم.

فرداش تو اتاق تشریح دیدمش. دیگه انگار منو نمی‌شناخت. لبخندش کاملاً عمومی بود. نه یه حس خاص، نه مثل هفته پیش، نه مثل روز اول آشنایی‌مون که من همیشه با به‌یاد آوردن اول‌ها مشکل داشتم و دارم.

خانوم‌جان رفت تو آپارتمانش. همون جایی‌که می‌دونم هیچ‌وقت بهش عادت نمی‌کرد.

حیاط خلوت اونجارو کرد شبیه حیاط خونش اما نشد. اون حس منجمد آپارتمان تو روحش بود و نمی‌شد به چشم اشانتیون خاطرات بهش نگاه کرد و انگار تلاش برای این مسئله آب تو هاون کوبیدن بود.

به‌عنوان یه آدم مدرن به عمقش که نگاه می‌کردیم بدک نبود اما خب برای خانوم‌جان این حرفا دلخوش‌کنک بود و احتمالاً خارج از فهم. و صد در صد بی‌احساسی و بی‌فکری.

قلب خانوم‌جان رو بالن زدیم. دکتر حسینی بهم گفته بود که بالن ممکنه 30 درصد موفق باشه که همون 30 درصد هم موفق نشد. باید عمل باز می‌شد. دوباره دلم گرفت. می‌خواستم واقع‌بین باشن اما یه‌کم با منطق جور در نمی‌اومد. اون حس فوبیایی ترس از جدایی دوباره اومده بود سراغم و داغون‌تر از قبلم می‌کرد.

خانوم‌جان راضی بود. حال و روز بدش رو به‌روی کسی نمی‌آورد. دلش نمی‌خواست بقیه نگرانش باشن. از اینکار متنفر بود. همیشه همین‌طور بود. به خودش همیشه در این رابطه سخت می‌گرفت. لبخند می‌زد لبخندهای تصنعی همراه با درد. از همونایی‌که اگه آقاجون می‌دید ازش می‌پرسید چیزی شده خانم. خوب درک می‌کرد که این لبخندها نمایه سر طاقچست.

روزی‌که می‌خواست بره اتاق‌عمل بابا رو صدا کرد و جای همه‌چی‌رو بهش گفت. حتی اون چهارتا تیکه طلاشو که یادگار بود. بابا تند تند می‌گفت: خانوم‌جان این حرفا چیه می‌زنی. ایشاله سلامت می‌آیی از اتاق عمل بیرون سایه‌ات بالا سرمون می‌مونه صد و بیست سال.

اما هم من هم خود خانوم‌جان می‌دونستیم که سایه هیچ‌کس مگر به‌ندرت صدو بیست سال بالای سر کسی نمی‌مونه. تازه اگرم کسی صدو بیست ساله بشه که دیگه توان سایه بالاسر بودن برای کسی رو نداره.

خانوم‌جان رفت تو اتاق عمل بابا پشت در اتاق رژه می‌رفت و هی سیگار دود می‌کرد و هی خانم پرستار به فواصل 15 دقیقه‌ای بهش یادآور می‌شد که اینجا بیمارستانه و بهتره سیگارتونو خاموش کنین و اونم هی عذرخواهی می‌کرد و سیگارشو می‌چپوند تو جاسیگاری ایستاده بغل دستش‌و یه ربع بعد دوباره داستان شروع می‌شد.

عمه‌روحی خودشو جلو عقب می‌داد و ریزه‌ریزه اشک می‌ریخت و با تسبیح توی دستش صلوات می‌فرستاد. مامان هم هر چند دقیقه يه‌یار ازم می‌پرسید حدیث چقدر طول کشید یعنی اتفاقی افتاده و من مجبور بودم برای هزارمین بار بگم که مگه تزریق پنی‌سیلینه که تو چشم به‌هم زدنی تموم بشه. این عمل طولانیه و صد البته حساس.

و مامان باز روشو می‌کرد اون‌ورو می‌رفت تو عالم خودش. و هر از چند گاهی هم‌شونه‌های عمه‌روحی رو ماساژ می‌داد.

خانوم‌جان رو از تو اتاق عمل بیرون آوردن. روی یه تخت دراز کشیده بود و روش یه ملافه سفید بود و یه سرم هم تو دستش. همه به‌طرف تخت هجوم بردن. از اون حرکاتی که دکترارو تا سر حد جنون می‌کشه.

بعدازظهر خانجون تو ریکاوری به‌هوش اومد. و ما همه خوشحال. اون‌قدر خوشحال که شاید تو اون لحظه انگار دنیا رو بهمون داده بودن و خودمون خبر نداشتیم.

مامان تند تند حلوا رو به‌هم می‌زنه که ته نگیره. صدای قران میاد. مهمونا میان و می‌رن و من و لیلی چایی تعارف می‌کنیم و من همش به لیلی تذکر می‌دم که با این وضعیتش نباید دولا راست شه و یادآوری می‌کنم که پا به ماهی. عمه‌روحی گریه می‌کنه و تو صورتش می‌زنه. بابا و عمومرتضی دم در واستادن و به همه سلامایی غمگین تحویل می‌دن. بچه‌ها تو راه‌پله‌ها می‌دوئن همیشه از خونه خانوم‌جان آزادی و رهایی تو ذهنشون سایه مونده. خسرو تند تند بهشون تشر می‌زنه که همسایه‌ها روانی شدن تو پله‌ها ندوئین.

خانوم‌جان همون شب تو اتاق سی‌سی‌یو از پیشمون رفت. رفت همون‌جایی که دوست داشت بره.

احتمالاً اون‌روز بعد از عمل همه خنده‌هاش برای دلخوش‌کنک بچه‌ها بود. تو قبری که از اول بهش فکر کرده بود دفنش کردیم یه قبر دو طبقه. طبقه پایینش قبلاً مال آقاجون شده بود. هم‌خونش دوباره اومده بود پیشش. آقاجونم انگار از تنهایی در اومده بود.

نگام می‌افته به قاب خانوم‌جان. داره می‌خنده. بهنود داره سعی می‌کنه روبان سیاه رو کنج قاب بچسبونه. تموم که می‌شه می‌ذاره کنار قاب‌ عکس آقاجون.

منم بهش می‌خندم و زیر گوشش می‌گم که همیشه زن بودنش رو ستایش می‌کردم.

منبع :http://www.chouk.ir/anjoman-dastan/dastane-hafteh/...
2 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 2 دیدگاه از 2 دیدگاه
جعفر شريفي جعفر شريفي زيبابود خسته نباشي
6 سال پیش
مجيد ابراهيمي مجيد ابراهيمي ممنون
6 سال پیش
1 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب

سایر مطالب از حسین عیدینی نژاد

از وسط برو - برگرفته از کتاب قلقلک - نویسنده:عزیز نسین ،برگردان:رضا همراه
داستان امان از مهمترین تصمیم زندگی - نویسنده سعید ثقه ای
درون دهکده آن شب؛ صدای غم پیچید - شعر كلاسيك «بهار حق شناس»
داستان کوتاه «آن روز اولش آفتابی بود» نويسنده «مجيد پولادخاني»
غمت می‌تونه شعرم و خیلی قشنگ‌ترش کنه - ترانه «عزيز عباسي»
مثل همیشه دیر رسیدم به زندگی - ترانه «امين پهلوان‌زاده»
دارم ذوب می­شم تو دلسوزی درد - ترانه«پريا تفنگ‌ساز»
گر بمیرم در غروبی خواهم مرد - شعري از «آتااول بهرام اوغلو» ترجمه«دومان اردم»
ناپدید می‌شه وقت از جهانم - ترانه «امين پهلوان‌زاده»
داستان «پروفسور پانینی» نویسنده «متیو گریگ»؛ مترجم «نگین کارگر»
مردي نشسته در خود، در ازدحام ديوار - شعر كلاسيك «پويا آريانا»
تکه‌هایش دستان منتظری را پُر خواهد کرد! - شعر آزاد «مهرنازسادات هاشمی»
با اولین نسیم ویران می شوم - شعر آزاد صادق آل موسوی
همین اندازه از من در این زندگی باقی مانده است که ... - شعری آزاد «سیده حدیث خوبرفتار»
ما وقتی عاشق می شویم به دریا می زنیم ( مونولوگ های ماهیگیر ) - شعري از «آیدین آراز» مترجم «سپیده رسولی»
درخت زیبای من! - شعری از «اورهان ولی» مترجم «مجتبا نهانی»
وقتی که بارون می زنه چترتُ گم کن و بیا - ترانه «سحر احمدي»
كاش اين دفعه پشت در باشي ... - تقدیم به همسران شهيدان مفقودالاثر - ترانه «مرضيه فرماني»
تمام سال پاییزه - ترانه «اميرحسين اميرحسيني»
شايد امروز دير است مادر ! بي تو اين روزها... - شعر كلاسيك «عادل حيدري»