داستان بازگشت به زندگی- هایپرکلابز

محمد صادقی 7 سال پیش
داستان بازگشت به زندگی- هایپرکلابز هایپرکلابز :

بازگشت به زندگی
شب خیس و خواب بود... رگبار ضربه میزد بر گرده ی زمین و خیابانهای شهر خیس از باران تندی بود که لحظاتی بود بی امان می بارید...محمود پشت پنجره ای که رو به خیابان بود نشسته بود و چشم از خیابان برنمی داشت.. هرازگاهی اتومبیلی با سرعت از خیابان گذرمیکرد و ته مانده های عابرینی ک هنوز در خیابان بودند و برای رفتن به خانه با عجله و شتاب خاصی حرکت میکردند..
یک لحظه در خیال خود غرق شد.. فردا چه خواهد شد؟ هنوز صدای همسرش درگوشش می پیچید...( این بار سومه که اخطاریه میاد درخونت ! فهمیدی؟! بابا از دستت خسته شدم..میخوام برای خودم زندگی کنم می فهمی ؟ من طلاق میخوام ، طلاق...)
محمود تمام اندوه لحظه های تلخ زندگی زناشویی با آرزو را زیرپلکهایش پنهان کرده بود..خشم در نگاهش ضجه می زد، دماغش تیر می کشید و لبهایش پرپرمیزد..و ناگهان بغضش ترکید..اشک آرام آرام بر پهنه صورتش جاری شد و مزه شور اشک را دور لبها و روی زبانش حس میکرد...( فردا دردادگاه چه خواهد شد؟) او همسرش را دوست داشت و ناخواسته شرایطی پیش آمده بود که اختلافهای آن دو را بیشتر و بیشترکرده بود..از دخالتهای بی جای اطرافیان در زندگی محمود و وضعیت نابسامان مالی و... ازطرفی هم در این میان آرزو هردو پا را دریک کفش کرده بود که قصد کارکردن در بیرون ازخانه را دارد و در مقابل محمود مخالف این طرز فکر همسرش بود...
**
با صدای زنگ ساعت ، محمود بیدار شد..سرش سنگینی میکرد و چشمانش از فرط بی خوابی شب گذشته پف کرده بود..نمیدانست اصلا دیشب چه ساعتی روی کاناپه خوابش برده است! چشمانش را کمی مالید..چقدر بی حوصله بود ..نگاهی به ظرفهای تلنبارشده داخل آشپزخانه و وضع به هم ریخته خانه انداخت...به یاد روزهایی افتاد که با همسرش زندگی خوب و خوش را داشتند و کم کم اختلاف ها سرگرفت..تا الان که این وضعیت بغرنج به وجود آمده بود..نیم نگاهی برای چندمین بار به برگه احضاریه روی میز انداخت..( سه شنبه 9 صبح دادگاه خانواده شعبه 4 ) هرگز دلش نمیخواست شاهد روزی باشد که به دادگاه احضار میشود و آن هم در این شرایط یعنی جدایی ازهمسر.. ازهم پاشیدن یه زندگی که با عشق و محبت آغاز شده و به قول معروف زن و شوهری که برای یکدیگر از هرگونه فداکاری دریغ نمیکنند واقعا دشوار است و اکنون قصه زندگی محمود و همسرش به اینجا ختم شده بود و او پاک گیج و درمانده بود...
کم کم آماده رفتن شد و نمیدانست چرا تصمیم گرفت همان پیراهنی را بپوشد که همسرش به مناسبت سالگرد ازدواجشان به او هدیه کرده بود...و لحظاتی بعد محمود عازم محل دادگاه شد..
محمود هرازگاهی از داخل اتومبیل به خیابان و عابرین نگاه میکرد و هرجا که زن و مردی را درکناریکدیگر مشاهده میکرد ، بی اختیارآهی میکشید..( صدای راننده او را به خود آورد)
-آقا ! دادگاه ، پیاده نمی شین؟!
-چرا آقا شرمنده، لطفا نگه دارین
چهره محمود منقبض شده بود ..نگاهی به درب ورودی دادگاه انداخت...در دل دعا میکرد و زیر لب چیزهایی میگفت : شاید آرزو پشیمان شود!! اما این فکر تنها چند ثانیه طول کشید ..چرا که آنسوی خیابان ناگهان همسرش را به همراه مادرش مشاهده کرد که ایستاده اند و پیدا بودکه انتظاراورا می کشند...
پایش را که درخیابان گذاشت ناگهان صدای گوش خراشی به گوش رسید و متعاقب آن اتومبیلی به سه نفر سرنشین در نزدیکی اش توقف کرد...
-مگه کوری آقا؟!!
محمود با غضب و خشم نگاهی به راننده اتومبیل کرد و اهمیتی نداد ..خواست که رد شود اما دستی برپشتش خورد..
-صبرکن ببینم! انگاری آقا کر هم تشریف دارن!!
به پشت سرش نگاه کرد، جوانی بود با وضعیت ظاهری عجیب و موهای آشفته و چشمانی قرمز رنگ..بوی الکل که به مشامش خورد فورا متوجه شد که او مست است و ازآن دسته افراد لاابالی جامعه....
-لطفا درست صحبت کنید آقا...من اصلا حواسم نبود
اما درکمال تعجب در یک لحظه دست جوانک بالا رفت و ادامه داد الان با یه سیلی بهت حالی میکنم که مراقب رفتارت باشی بچه...و خواست تا ضربه ای به صورت محمود بزند اما بلافاصله مچ دستش را گرفت و پیچاند و همین عمل کافی بود تا دو سرنشین دیگر نیز از اتومبیل پیاده شده و وارد معرکه شوند.. محمود در محاصره سه جوان مست قرار گرفته بود و هرچند از خود دفاع میکرد اما زورش به آنها نمی رسید و باران مشت و لگد بود که بر سرو رویش می بارید... تعدادی از مردم سرآسیمه در صحنه درگیری حاضر شده و قصد جداکردن آنها و در حقیقت نجات محمود از این مهلکه بودند اما آن سه جوان با فحاشی و عربده کشی و تهدید چاقو مانع از نزدیکی آنها شده و لحظاتی بعد وقتی صدای آژیر خودروی پلیس شنیده شد، آنها دریک فرصت مناسب و قبل از اینکه مامورین پلیس سربرسند، داخل اتومبیل شده و از صحنه درگیری گریختند...
خون تمام چهره محمود را پوشانده بود ..ابرویش شکافته شده و پیراهنش پاره و خون آلود شده بود...هرکس چیزی میگفت..( من شماره ماشین رو برداشتم...سرکار از اون ور فرارکردند... بیچاره نمیره یه وقت...بمیرم الهی چقدر زدنش حتما یه موضوعی بوده بین اونها..)
محمود تمام بدنش کوفته شده بود ..زیر بغلش را گرفتند و روی زمین نشست و مامور پلیس در حال آماده کردن برگه گزارش خود و تقاضای آمبولانس بود..به سختی مقابل خود را میدید و تمام صورتش از درد می سوخت...ناگهان حس کرد جای پارگی بالای ابرویش به یک باره تیرکشید به سختی مقابلش را نگاه کرد.. باورش نمی شد..کسی داشت زخم صورتش را با دستمال تمیزمیکرد و او آرزو، همسرش بود که با نگاهی اشک آلود و خجالت زده به محمود خیره شده بود..لبهایش می لرزید و با کلامی بریده بریده گفت: محمود جان، منو می بخشی مگه نه؟ و ادامه داد میخوام برگردم به زندگی ..برگردم به خونه قشنگمون بهم اجازه میدی؟
چشمان محمود غرق در اشک شد...انگار تمام دردهایش را فراموش کرده بود و اکنون اشک شوق بود که آرام آرام روی گونه هایش می چکید..اشکی که حکایت از بازگشت همسرش به زندگی و پایان کابوس جدایی بود...
پایان
محمد صادقی – آذرماه 1393

منبع :http://hyperclubz.com
23 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 5 دیدگاه از 12 دیدگاه
الهام *** الهام *** انقدر جزییات رو زیبا توصیف میکنید من احساس میکنم توی اون لحظه ها حضور داشتم و از نزدیک شاهد ماجرا بودم....انتخاب موضوع عالی بود و پایان بسیار زیبایی هم داشت...ممنون
7 سال پیش
ستاره صابری ستاره صابری ای وای.......لایک داری استاد
7 سال پیش
Asiye . Y Asiye . Y likeeeeeeeeeeeeeeeeeee
7 سال پیش
a s a s لایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک استاد
7 سال پیش
a s a s لایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک استاد
7 سال پیش
1 2 3 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب