داستان کوتاه ( دستفروش ) قسمت اول - هایپرکلابز

محمد صادقی 6 سال پیش
داستان کوتاه (  دستفروش ) قسمت اول - هایپرکلابز هایپرکلابز :

دستفروش
شب جمعه بود و خیابان شلوغ تر از همیشه به نظر می رسید. بازار دستفروش ها انگار رونق بیشتری از شبهای گذشته داشت. آرش در میان تعداد زیادی ازدستفروش های دوره گرد در گوشه ای از پیاده رو بساط کرده و مشغول فروش شال های رنگارنگ زنانه بود.
روزهای اولی که از سرناچاری و بیکاری ، به توصیه یکی ازدوستان به فروش شال و دستفروشی مشغول شده بود، خجالت می کشید و انگاربه نوعی حس می کرد که وجودش تحقیر شده است! برای او که جوانی تحصیلکرده بود، این کار سختی به نظر می رسید ولی همیشه خود را اینگونه دلداری می داد که فقط یه کار موقتی بوده و به زودی با پیدا شدن کاری مناسب و آبرومندانه ازاین وضعیت نجات خواهدیافت. اما کم کم آرش همانند بقیه دستفروش ها مجبور بود با فریاد و جلب مشتری ها فروش بیشتری داشته باشد.
-بدو بدو تموم شد...شال های ترک مخصوص خانوما فقط بیست هزارتومن ....
آرش با حرارت عجیبی فریاد می کشید و اطراف او پرشده بود ازخانم هایی که مشغول انتخاب شال بودند.
یک لحظه صدای فریادی شنیده شد!! :(( جمع کنید بچه ها! مامورهای شهرداری دارن میان!))
رنگ آرش پرید و با عجله شال ها را ازدست خانم ها کشیده و درمیان پارچه بزرگی پیچیده و پشت درختهای پیاده رو پنهان شد!
همیشه اینگونه مواقع دستفروش ها هوای یکدیگر را داشته و به محض سرکشی مامورین شهرداری سعی درباخبر کردن بقیه داشتند.
لحظاتی گذشت و پس از عبور مامورین و عادی شدن وضعیت، آرش دوباره بساط خود را در پیاده رو پهن کرد.
-بدو بدو تموم شد...شال های ترک رنگارنگ به قیمت تولیدی بدو خانومای سلیقه دار ...فقط بیست هزارتومن...
آرش سرش پایین بوده و تند و تند مشغول فریاد کشیدن برای فروش بیشتر شال های خودبود.
-ببخشید آقا، من چند تا ازشال های شما رو می خوام اما پول نقد ندارم. شما کارت خوان دارین؟
آرش لحظه ای سرش را بلند کرد، دختری محجوب ،سبزه رو، با چشمانی درشت و جذاب و برخلاف خیلی ازدخترها با پوششی از چادر، مقابل او ایستاده بود.
بی اختیارخنده اش گرفت!
-آخه خانوم من کارت خوانم کجا بود؟! یه دستفروش هستم.
-توروخدا ببخشید. خب فکرکردم شاید مثل بعضی ها داشته باشین. حالا مهم نیست الان میرم از عابربانک پول تهیه می کنم و برمی گردم.
-نه خانم این چه حرفیه؟ من قبولتون دارم. هرچی دوست دارین بردارین بعدا" حساب می کنیم.
-آخه اینطوری که درست نیست!
-خیالتون راحت باشه مجانی حساب نمی کنم دراولین فرصت حتما" پولشو برام بیارین.
دخترک لبخندی زده و چند تا شال خوشرنگ از روی بساط انتخاب کرد.
-شما هرشب همینجا هستین؟
-با اجازه شما بله. البته گاهی که مامورا میان چند لحظه ای جمع می کنم اما زودی برمی گردم.
-فردا شب حتما پولشو براتون میارم. توروخدا ببخشید . امشب دیرم شده وگرنه می رفتم براتون تهیه می کردم.
-اینجا متعلق به خودتونه قابل شما رو نداره خانوم محترم.
دخترک لحظه ای بعد سواراتومبیل خود شده و درحالیکه نگاه آرش او را تعقیب می کرد ازآنجا دورشد.
آن شب پس از فراغت از کار، آرش روانه منزل شد. اما انگار تغییری در وجود خود حس می کرد! بی اختیار حواسش معطوف آن دخترک و نگاه جذاب وی شده بود و هرچه سعی می کرد به او فکرنکند، میسر نمی شد. او به خوبی می دانست که حتی فکر کردن به این موضوع صحیح نیست ولی نمی دانست چرا این احساس عجیب لحظه ای رهایش نمی کند!! انگار درنگاه محجوب او چیزی وجود داشت که او را مجذوب خود کرده بود.
او درخانواده نسبتا" فقیری زندگی می کرد! سالها قبل درزمانی که خیلی کوچک بود پدرش را ازدست داده بود و مادرش با سختی و مشقت فراوان و کاردرمنازل همسایه ها او را بزرگ کرده و آرش با هرسختی که بود توانسته بود تحصیلات خود را تا مقطع فوق دیپلم ادامه دهد اما پس از بیماری ناگهانی مادرتحصیل را رها کرده و برای کسب درآمد و مخارج زندگی مجبور شده بود تن به هرکاری بدهد!
آن شب مادردر حالیکه دربستر بیماری دراز کشیده بود، متوجه دگرگونی حالت تنها پسرش شد. اما هرچه از وی سوال می کرد ، آرش سعی می کرد رفتار خود را عادی جلوه دهد. چرا که نمی خواست مادربیمار و رنجورش با وجود این همه بیماری و غصه ، بارغم او را هم به دوش بکشد.
**
فردای آن روز آرش مثل همیشه در پیاده روی خیابان و درمحل همیشگی بساط کرده و چشم به راه دخترک بود. هوا لحظه به لحظه تاریک تر می شد و صدای اذان مسجد ازدور دست به گوش می رسید.
غمی همانند کوه برجان و روح آرش سنگینی می کرد! شاید اگرپدرش زنده بود او نیز همانند خیلی از جوان های هم سن و سال خود ، زندگی بهتری داشت. اما اکنون چه؟ باید با این شرایط بسوزد و بسازد!
یک لحظه به یاد حرفهای مادرافتاد: ((مادر جون، ناشکری نکن . سرنوشت آدمها متفاوته و مهم اینه که تا وقتی انسان تو این دنیا زندگی می کنه پاک و خدایی باشه . ناشکری نکن پسرم خدا قهرش میادها!))
صدایی توجهش را جلب کرد:
-ببخشید آقا . من پولتون رو آوردم. یادتونه که دیشب..
دوباره نگاه آرش با نگاه دخترک تلاقی کرد. آرش برخود لرزید! نگاه زیبای دخترک قدرت تکلم اوراسلب کرده بود.
-ببخشید آقا ، با شما هستم لطفا" پولتون رو بگیرین.
آرش عذرخواهی کرد و پول را گرفت.
-اگه بازم شال خواستین تشریف بیارین من همیشه اینجا هستم.
درهمین لحظه صدای فریادی شنیده شد:
(( بچه ها فرار کنین، شهرداری اومد داره همه رو جمع میکنه فرارکنین!!))
آرش دستپاچه شد و یک لحظه تمامی شال ها را درون پارچه پیچید. او مستاصل شده بود! درهمین لحظه دخترک گفت: (( اگه میخواین وسایلتون رو بذارین تو ماشین من همینجاست.))
آرش با خوشحالی تشکر کرد و سریعا" وسایل خود را داخل اتومبیل او گذاشت.
-اگه میشه ازاینجا دور بشیم. امشب انگاروضعیت بدترازهمیشه است!
دخترک پذیرفته و اتومیبل با سرعت حرکت کرد. در طول راه آرش به زمین و زمان بد و بیراه می گفت و اینکه برای یک لقمه نان باید همیشه دردسرداشته باشد. دخترک که سیما نام داشت ، او را به آرامش دعوت می کرد و سعی داشت با حرفهایش او را دلداری دهد.
آن شب مقدمه ای بود برای آشنایی آنها و وقتی آرش از علاقه خود به دخترک صحبت می کرد ، سیما سکوت کرده بود ولی در پس سکوت او نیز علاقه ای نهفته بود. او نیز درهمان دیدار اول مجذوب رفتار و منش آرش شده بود.
سرانجام با درخواست آرش و برای تشکر از کمک دخترک، سیما پذیرفت که شام را مهمان وی باشد. آنها به رستورانی رفته و مقابل یکدیگر نشستند. ازهردری صحبت به میان آمد و آرش داستان زندگی خود را به طور مفصل برای سیما بیان کرد و دخترک نیز ازوضعیت زندگی و خانواده خود برای او گفت و اینکه دانشجوی سال آخررشته روانشناسی می باشد.
شاید آن آشنایی اولیه اکنون تبدیل به عشقی ناگهانی شده بود ولی عشقی که هیچکدام جرات نزدیک شدن به آن را نداشتند! آرش به خاطر وضعیت زندگی خود و سیما هم ترس از بیان علاقه به جوان دستفروشی که حتی جرات معرفی او به خانواده خود را هم نداشت!

منبع :http://hyperclubz.com
19 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 1 دیدگاه از 1 دیدگاه
ا ف ا ف لایک
6 سال پیش
1 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب