داستان کوتاه ( اشک های ندامت ) قسمت دوم- هایپرکلابز

محمد صادقی 3 سال پیش
داستان کوتاه ( اشک های ندامت ) قسمت دوم- هایپرکلابز هایپرکلابز :

ناهید آهی کشید و سرش را پائین انداخت.
وکیل مدافع که پیدا بود تحت تاثیرصحبت ها و مشکلات زندگی وی قرارگرفته، لیوان آبی را نوشید و اشاره کرد که وی به صحبتهای خود ادامه دهد.
ناهید ادامه داد:
-برادرم امیربا دختر مورد علاقه اش ازدواج کرد و من و مادرتنهای تنها شدیم. اوایل درطول هفته حداقل سه باربه ما سرکشی کرده و حتی کمک مالی هم می کرد ولی کم کم فاصله این دیدارها بیشتر و بیشترشد تا جایی که حتی گاهی چند ماهی به من و مادرسرکشی نمی کرد و مادرپیرم ازاین بابت رنج می کشید!
زندگی ما با سختی می گذشت و مراقبت ازمادر نیز با گذشت زمان برایم سخت تر و سخت ترمی شد چرا که او علاوه برمعلولیت ، به خاطرسن بالا دچاربیماری های دیگری نیز شده و من مجبور بودم زمان بیشتری را درکناراو باشم و وضعیت نابسامان مالی هم اجازه گرفتن پرستاربرای او را نمی داد!
ناهید آهی کشید و درحالیکه اشکهای خود را ازگونه پاک می کرد ادامه داد:
-دریکی ازروزهایی که ازمحل کارعازم منزل بودم، به خاطرعجله ای که داشتم ناچارا" به جای اتوبوس سواراتومبیل شخصی شدم. راننده مردی 32 ساله بود که بسیارآرام و متین به نظر می رسید و کم کم سرصحبت را بازکرد و من به طورناخواسته با وی آشنا شدم. اوازلحاظ فکری شباهت زیادی به من داشت و می گفت که زندگی سختی داشته و هنوز موفق به ازدواج با دخترمورد علاقه اش نگردیده است.
ازآن شب به بعد آشنایی ما ادامه پیدا کرد و معمولا" یا تلفنی و یا درمسیر بازگشت به خانه با او دیدارمی کردم. و کم کم متوجه شدم که وابستگی شدیدی به حمید پیدا کردم. درنظرمن اویک ناجی بزرگ بود که توانسته بود مشکلات روحی شدید مرا با محبت ها و صحبت هایش تا حد زیادی کاهش دهد!
دریکی ازروزها حمید درحالی که این پا و آن پا می کرد ، پیشنهاد ازدواج داد و وقتی شرایط خود را به اویادآوری کردم قول داد که مادر تا همیشه با ما زندگی خواهد کرد و ازاین بابت ذره ای نگرانی نداشته باشم!آن شب یکی از زیبا ترین شب های عمر من بود و وقتی موضوع را با مادردرمیان گذاشتم، پیرزن ازخوشحالی گریه می کرد و مرا درآغوش می فشرد.
ازفردای آن روزحمید مرتبا" به خانه ما سرکشی می کرد و هربار وعده های یک زندگی خوب و خوشبختی مرا می داد. ولی..
وکیل مدافع که با اشتیاق عجیبی به صحبتهای ناهید گوش می داد سوال کرد؟
-ولی چی؟ لطفا" ادامه بدین.
دخترک آهی کشید و درحالیکه دستمال کاغذی مچاله شده ای را دردست می فشرد ادامه داد:
-ولی دنیا همیشه بازی های عجیبی دارد و انگارسرنوشت من ازهمان روزاول با بدبختی وروزهای تلخ گره خورده بود!
دریکی ازروزها به حمید گفتم که چند ماه ازپیشنهاد ازدواج گذشته و بهتراست به همراه خانواده اش برای انجام مراسم خواستگاری ووو به صورت رسمی اقدام کند. اما به یکباره حمید کمی خیره خیره نگاهم کرده و گفت: (( راستش من به موضوع مادرت خیلی فکرکردم و حتی با چند نفرمشورت کردم. متاسفانه ما نمی توانیم سه نفری زندگی کنیم وبهتراین است که فعلا" صبرکنیم تا ببینیم چه خواهد شد!))
من که به یکباره ازطرز برخورد اوشوکه شده بودم سوال کردم: (( حمید، تو می فهمی چی میگی؟ ما قبلا" با هم دراین مورد صحبت کردیم و این توبودی که این پیشنهاد رو کردی. وحالا با این حرفها چی رو میخوای ثابت کنی؟!))
و حمید درحالیکه سکوت کرده بود یک جمله گفت و ازخانه خارج شد.
-ناهید ، هربارراضی شدی و تصمیم گرفتی که تنهایی زندگی کنیم با من تماس بگیردرغیراینصورت روی من حساب نکن!
آن شب به قدری وضعیت روحی من آشفته بود که هرچه کردم مادرمتوجه اوضاع نگردد، بی فایده بود و پیرزن درحالیکه به آرامی اشک می ریخت، با ویلچر جلوآمده و گفت: (( دخترم، الهی مادرفدای اون چشمهای قشنگت بشه. غصه نخورمادر. تو هم اسیرمن شدی و زندگی خودت رو به خاطرمن حروم کردی!کاش من هم تو اون تصادف همراه با پدرت مرده بودم و شاهد این روزای تلخ نبودم.))
و من مادررا بغل کرده و دستهایش را بوسیدم. به او گفتم که تا عمردارم درکنارش خواهم بود و هیچی قادرنیست بین ما جدایی بیاندازد. مادرخوشحال بود و با دستهای چروکیده و لرزان خود برایم دعا می کرد.
(ناهید به یکباره سکوت کرد و به گوشه ای خیره شد.)
وکیل اشاره کرد که ادامه دهد: (( خب بعدش چی شد؟ ))
-آقای وکیل، من عاشق حمید شده بودم و همینطورعاشق مادر. و انتخاب یکی ازآنها برایم سخت بود.وقتی دوباره با حمید تماس گرفته و التماس کردم که با حضورمادردرکنارزندگی مشترکمان موافقت کند، او خیلی بی تفاوت حرف قبلی اش را تکرارکرد وبدون اینکه منتظرجواب من باشد گوشی راقطع کرد! و این بود که به یک باره تصمیم شومی گرفتم!
-چه تصمیمی؟!!
-تصمیم به خودکشی! حس می کردم ادامه این زندگی سراسربدبختی وشکست برایم ممکن نیست!
فردای آن روز لیوانی را پرازآب میوه کرده و تعداد زیادی ازقرص های خواب مادررا درآن حل کردم. انگارتمام زندگی ام همانند یک فیلم درذهنم ظاهرمی شد و اشک لحظه ای مجالم نمی داد.
یک لحظه به یاد مادرپیرم افتادم که پس ازمن تنهای تنها میشد. ولی من تصمیم خود را گرفته بودم. مادر روی تختخواب خود به خواب رفته بود . جلو رفتم و درحالیکه اشک می ریختم، صورت مهربانش را آرام بوسیدم. و دوباره به اتاق خود رفتم. اما ناگهان فکرعجیبی به ذهنم رسید. یک فکرشیطانی!! من آماده نوشیدن لیوان حاوی قرص ها بودم اما انگارشیطان لحظه ای آرامم نمی گذاشت و وسوسه ام می کرد!!(( دختر بیچاره، چرا داری زندگی خودت رو ازبین می بری؟! چرا داری خودکشی می کنی؟ ببین دختر، مادرت عمرخودش رو کرده و تازه معلول و بیماره. بذاراون ازاین زندگی نکبتی راحت بشه و تو به عشق خودت حمید برسی!))
وکیل مدافع که با چشمانی ازحدقه درآمده به ناهید خیره شده بود، گفت: ((و توراه شیطانی را انتخاب کردی! درسته؟! درسته؟!!))
ناهید فریاد کشیده و درحالیکه اشک می ریخت صورت خود را با دست پنهان کرده بود.
-خب ادامه بدین.
-رفتم کنارمادر و بیدارش کردم! مادرسرآسیمه چشمانش را بازکرد و سوال کرد: (( دخترم، چی شده ؟!))
اورا بوسیدم و لیوان آب میوه را به دستهای لرزانش سپردم.
-مامان جون برات آب میوه گرفتم. تااین رو بخوری من برم بیرون خرید کنم و زودی برگردم. و بلافاصله ازمنزل خارج شدم. برای من که درتمام زندگی حتی آزارم به مورچه ای هم نرسیده بود این عجیب بود که چگونه تن به این فکرشیطانی داده بودم. حدود سه ساعتی درخیابان ها بی هدف قدم می زدم و سرانجام با گامهایی لرزان به سمت خانه حرکت کردم. یک لحظه صدای اذان ظهرازمسجد شنیده شد. وهمین کافی بود تا به شدت پشیمان شوم. دردل خدا خدا می کردم که مادرلیوان آب میوه را نخورده باشد.
وقتی دررا با کلید بازکردم خانه درسکوتی وهم انگیزفرورفته بود! لیوان خالی روی میزکنارتخت مادرقرارداشت و مادر با آن چهره مهربان و تکیده اش بی حرکت روی تخت درازکشیده بود! با حالت عجیبی به طرفش رفتم و دستهای مهربانش را دردست گرفتم. دستهای مادرسرد سرد بود . مامان دیگه نفس نمی کشید! ، نفس نمی کشید....
(ناهید به شدت اشک می ریخت و ناخن هایش را روی صورت خود می کشید!)
وکیل مدافع که ازشدت ناراحتی و تاثرقادربه جلوگیری ازاشکهایش نبود، فریاد کشید: (( بسه دیگه . بسه خانم، لطفا" ادامه ندین!))
سپس درحالیکه دراتاق قدم میزد ادامه داد: (( بقیه اش رو تو پرونده خوندم. و بعدش شما با اورژانس تماس گرفتین و به دروغ گفتین که مادرم رو هرچه بیدارمی کنم جواب نمیده و آنها هم پس ازمراجعه به منزل شما به وضعیت او مشکوک شده و بقیه ماجرا.... و سرانجام این پرونده با اعتراف تلخ شما ادامه پیدا کرد! ولی چیزی که برام عجیبه اینه که چطوریه دخترراضی میشه به خاطرعشق یک پسرکه تازه معلوم نیست فریب بوده یا نه مادرخود را به قتل برساند!!))
وکیل می گفت و می گفت و ناهید درحالیکه سرش پایین بود اشک می ریخت ....
**
ازآن روز به بعد دخترک همیشه درسکوت به سربرده و سعی می کرد با کسی صحبت نکند. اوگوشه گیرشده و همیشه نگاهش خیس ازاشک بود. اشکهای ندامت. اما چه سود که مادرش به دست وی به قتل رسیده بود و او دختری بود که مهرقاتل برپیشانی اش خورده بود!
و سرانجام دریکی ازسحرگاه های سرد زمستان، ناهید درحالیکه روی تخت زندان به خواب فرورفته بود، مامورین زندان او را بیدارکرده و پس ازگذشتن از راهروهای مختلف، او را به محوطه باززندان هدایت کردند. طناب دار انتظارناهید را می کشید و آن روز چشمان دخترک هرگزطلوع خورشید را مشاهده نکرد!
پایان
محمد صادقی- بهمن ماه 1394

منبع :http://hyperclubz.com
23 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 5 دیدگاه از 8 دیدگاه
نازنین .. نازنین .. خیلی غم انگیزه ، کسی چه میدونه چه سرونوشتی در انتظارشه
3 سال پیش
ستاره صابری ستاره صابری خیلی غم انگیز ومتاثر کننده بود
3 سال پیش
مهری طهماسبی مهری طهماسبی داستان تأثیرگذار و ناراحت کننده ای بود. موفق باشید
3 سال پیش
شبنم رضایی شبنم رضایی سلام خسته نباشید. داستان خیلی خیلی ناراحت کننده ای بود :-(
3 سال پیش
میترا همتا میترا همتا بسیار عالی و دردناک
3 سال پیش
1 2 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب