ازدواج بدون عشق- هایپرکلابز

راحله ... 8 سال پیش
ازدواج بدون عشق- هایپرکلابز هایپرکلابز :

نه این که امیر خوش قیافه و جذاب نبود ، بود اما این ویژگی تمام دختر هاست که منتظر شاهزاده ای هستند که با اسب سفید از یک راه دور یک روز به خواستگاری شان بیاید
داستان دختری که نمی خواست بدون عشق ازدواج کند
شاهزاده ای بی اسب سفید
احساسات با گذشت زمان اصلاح می شود
نه این که امیر خوش قیافه و جذاب نبود ، بود اما این ویژگی تمام دختر هاست که منتظر شاهزاده ای هستند که با اسب سفید از یک راه دور یک روز به خواستگاری شان بیاید و امیر شاهزاده رؤیاهای من نبود. امیر پسر عمویی بود که من تمام برادر دوستش داشتم.
کوچک تر که بودیم عصر های تابستان هوا که خنک می شد با همه بچه ها توی کوچه جمع می شدیم ؛ از دوچرخه سواری تا وسطی و خاله بازی بگیر تا بزن بزن که کار پسر ها بود ، بازی نبود که توی آن شرکت نکنم.
امیر چهار سال از من بزرگ تر بود برای همین خیالم راحت بود کسی کاری به کارم ندارد ؛ همین که کسی اذیتم می کرد صدایم که در می آمد سر و کله امیر پیدا می شد و همه می ترسیدند.

مادر همیشه خیالش راحت بود. تا امیر نمی آمد زنگ در ما را بزند و با شیرین زبانی بگوید : « زن عمو مریم می آِد بازی » مادر نمی گذاشت من از خانه بیرون بروم. بعد هم توی راه پله ها می ایستاد و می گفت : « امیر جان مریم بچه است ، او را دست تو سپردم ، حواست باشد. »
من هم لجم می گرفت پله ها را دو تا یکی می دویدم که امیر مجبور شود بدود دنبالم ، حرصم می گرفت به او بیش تر اهمیت می دهند و فکر می کنند بزرگ تر است. اما امیر همیشه با حوصله بود. دوچرخه سواری را او یادم داد.
برای من همیشه امیر مثل برادر نداشته ام بود. وقتی می رفتیم خانه مادر جان و او شله زرد نذری می پخت ، ما مسئول دادن شله زرد ها به همسایه ها می شدیم.
بعد ها که بزرگ تر شدیم ، کمی رسمی تر شدیم یعنی امیر دیگر خیلی به من نزدیک نمی شد. بیش تر فاصله می گرفت ؛ من تازه داشتم می رفتم اول دبیرستان که امیر دانشگاه قبول شد. آن وقت ها از محله ما رفته بودند.

یک روز زن عمو زنگ زد و خبر داد که امیر مهندسی برق قبول شده ، اما یک شهر دیگر. یادم هست وقتی امیر می خواست برود کلی گریه کردم.

مادرم می گفت : « گریه نکن ؛ حالا خیال بد می کنند. »

و من باز از دست مادر حرصم گرفته بود ، می گفتم : « این همان امیری است که مرا دست او می سپردی ، حالا غریبه شده. »
اما روزها خیلی زود گذشت ، امیر گاهی زنگ می زد ، احوالی می پرسید از عمو جان ؛ با همان حجب و حیای همیشگی اش. از سفر که می آمد سوغاتی می آورد و موقع کنکور کلی برای من کتاب تست تهیه کرد.
من که دانشگاه قبول شدم امیر مهندس شده و برای خودش آدمی شده بود. پدرم همیشه هر وقت او را می دید ، می گفت تو مایه افتخار فامیل هستی.
توی خانه هر وقت حرف امیر می شد ، می گفت این پسر نمونه است و از ایمان ، ادب و معرفت همتا ندارد. یک روز که خانه مادر جان شله زرد می پختند ، سر سفره عمه به امیر گفت سر راه که از شرکت رد می شود مرا هم سوار کند تا زودتر به خانه برسم ، بعد لبخند زد.
بعدها فهمیدم عمه نقشه کشیده بوده تا امیر با من حرف بزند ، اما من همه چیز را خراب کردم.
آن روز با چند تا از دوستانم از دانشگاه بیرون آمدیم ، امیر ایستاده بود کنار ماشینش آن طرف خیابان. فرشته که دوست صمیمی من بود همین که امیر را دید گفت : « بچه ها نگاه کنید عجب پسر خوش تیپی آن طرف خیابان ایستاده. »

نگاه کردم ، امیر را دیدم گفتم : « پسر عموی من است ، آمده دنبالم. »
فرشته چشمکی زد و گفت : « پسر عمویت را قایم کرده بودی ، ما را معرفی نمی کنی. »
با هم کنار امیر رفتیم ، من دوستانم را معرفی کردم ، امیر هم آن ها را سوار کرد و تا مسیری رساند.
بچه ها خیلی شوخی می کردند اما امیر حرفی نمی زد. وقتی پیاده شدند. به او گفتم : « امیر دوستانم را دیدی. یکی شان خیلی خوشگل بود. »
امیر با سردی گفت : « دقت نکردم. »
گفتم : « اسمش فرشته است. دختر خیلی خوبی است ، فکر می کنم از تو خوشش آمده ، تو هم کم کم داری پیرمرد می شوی ، نمی خواهی یک بار قرار بگذارم همدیگر را ببینید. »

امیر سرخ شده بود. با عصبانیت گفت : « لازم نکرده تو برای من زن پیدا کنی. »
تا حالا امیر را این طوری ندیده بودم. آن روز امیر مرا در خانه پیاده کرد و رفت.
وقتی عمه سراغش را گرفت و من ماجرا را تعریف کردم ، کلی خندید و گفت : « تو معنی حرکات امیر را نمی فهمی. » و من این بار سعی کردم به روی خودم نیاورم که فهمیده ام عمه چه می گوید و خدا خدا کردم که اشتباه کرده باشم ؛ نه برای این که امیر بد بود که نبود ، اما من احساس خاصی به امیر نداشتم. یک هفته بعد مادر با لبخندی بر لب به اتاقم آمد. کنار تختم نشست و گفت : « امشب عمو و زن عمویت با امیر می آیند خانه ما برای خواستگاری. »
من اول خیلی مقاومت کردم ، اما مادر و پدرم هیچ جوری کوتاه نمی آمدند. پدرم می گفت امیر پاره تن خود ماست ، تحصیل کرده و با شعور است ، تک فرزند است و تمام ثروت پدرش مال اوست ، چه ایرادی دارد.

بهانه تراشی کردم که بچه های مان معلول می شوند ؛ این را همان شب خواستگاری به امیر هم گفتم : « گفتم من می ترسم. »
او همان طور مهربان گفت : « برای این که تو خیالت راحت باشد ، هر آزمایشی بخواهی می دهیم. »

امیر همان شب برایم تعریف کرد اولین بار که از روی دوچرخه پایین افتادم و پایم زخم شد چه قدر غصه خورده.
برایم از اولین روز مدرسه ام گفت که او تمام راه را دویده بود تا به مدرسه ام برسد و مرا ببیند که از مدرسه بر می گردم ، بعد زمین خورده بود و شلوارش پاره شده بود و کلی مادرش دعوایش کرده بود.
امیر خیلی از اولین روزهای زندگی من یادش بود ؛ اولین روز دبیرستان و اولین روز دانشگاه ، اما من هیچ وقت ندیده بودمش ، وقتی این ها را می گفت خجالت می کشیدم چیزی بگویم فقط لبخند می زدم.
بعد از خواستگاری امیر به قولش عمل کرد و ما تمام آزمایش های ژنتیک و خلاصه هر آزمایشی ممکن بود را انجام دادیم.
هیچ جای قضیه ایرادی نداشت و امیر مهربان و صبور حرفی نمی زد.
نامزد کردیم ، اما من هنوز احساسی به امیر نداشتم. مادر قول داد از آن ها وقت بگیرد و زمان نامزدی را طولانی تر کند تا من بتوانم با احساساتم کنار بیایم ، اما هنوز آشفته و نگران بودم. می ترسیدم هیچ وقت نتوانم به امیر احساسی پیدا کنم.
شاید اگر یک روز که از سر کار به خانه بر می گشتم به دوست هم دانشگاهیم بر نخورده بودم ، نمی توانستم از سرگردانی نجات پیدا کنم. او گفت مشاور خوبی را می شناسد که می تواند کمکم کند. خیلی زود هم برایم وقت گرفت. آخرین روزهای زمستان بود ، اما هوا بهاری بود ؛ نم نم باران می آمد ، به ساعتم نگاه کردم ، یک ساعتی تا وقت دکتر مانده بود. دلم می خواست قدم بزنم. حس قشنگی داشتم. به مطب دکتر که رسیدم باران بند آمده بود و ابرها آرام آرام از روی خورشید کنار می رفتند.

هرایر دانلیان روانشناس بالینی
به خودتان وقت بدهید
مجله خبری لحظه نما:ازدواج قراردادی است که بر پایه احساس و منطق شکل می گیرد. هر دوی این موارد در یک ازدواج موفق تاثیر گذار است اما بعضی افراد به قسمت احساسی ماجرا بیشتر اهمیت می دهند و گروهی دیگر بخش منطقی آن را مهم تر می دانند. برخی افراد برای ازدواج کردن نیاز به یک دلیل خوب دارند و گروهی دیگر چون از طرف مقابل خوش شان آمده و به اصطلاح به او علاقه مند شده اند ، تصمیم به ازدواج می گیرند. در مورد ازدواج های فامیلی اگر احساس عشق و علاقه شدید به وجود نیامده باشد و دو طرف از لحاظ منطقی به این نتیجه برسند که می توانند با هم ازدواج کنند مانع چندانی وجود ندارد ؛ البته این موضوع باید با آگاهی از تمام خصوصیات دو نفر بررسی شود اما در حالت کلی می توان گفت نوع احساس با گذشت زمان و تاثیر پذیری از علل گوناگون تغییر می کند.
در روان شناسی ، احساس و علاقه ای که منجر به ازدواج می شود را از دو بعد بررسی می کنیم ؛ یکی احساس اولیه که همان خوشایند بودن طرف مقابل است و چون دلیل خاصی ندارد خیلی تغییر پذیر است و احساس دوم که بر اساس دلایل به وجود می آید و چون در این حالت برای دوست داشتن دلایلی وجود دارد ، پایداری آن بیشتر است و همین احساس در روان شناسی به عشق تعبیر می شود. در روان شناسی بر خلاف ادبیات داستانی و عاشقانه ، عشق بر اساس هیجان های زودگذر نیست بلکه باید دلیلی برای آن وجود داشته باشد تا تداوم یابد.
دلایل ایجاد عشق در این رابطه وجود دارد ؛ دلایلی مانند مهربان بودن ، خوب بودن ، دوست داشتن ، موقعیت و شغل آبرومند و بسیاری از دلایلی که ذکر شد می تواند سبب ایجاد عشق و تداوم آن شود. اگر در دوران نامزدی این اطمینان را حاصل کنید که طرف مقابل تان می توان نیازهای عاطفی و مادی شما را تا جایی که برای شروع و ادامه زندگی ضروری است برآورده کند ، رابطه شما می تواند رابطه خوبی باشد. در مجموع اگر طرف تان را از لحاظ منطقی و احساسی قبول دارید و تنها نوع احساس تان به او شما را نگران کرده ، بهتر است با تاخیر انداختن ازدواج سعی کنید آمادگی لازم را به دست بیاورید چون احتمال بسیار زیادی وجود دارد که به دلیل منطقی بودن این ازدواج با گذشت زمان احساس تان اصلاح شود.

منبع :http://lahzehnama.ir/fa/news/15964/%D8%A7%D8%B2%D8...
17 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 1 دیدگاه از 1 دیدگاه
gfggf fgfgf gfggf fgfgf بنظر من فقط و فقط عدم درک متقابل دو همسر و لج بازی و مسائل مالی و پولی علت اصلی اینهمه دردسر است
8 سال پیش
1 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب