حافظ با طعم چای ، وردورث با طعم قهوه- هایپرکلابز

حافظ با طعم چای ، وردورث با طعم قهوه- هایپرکلابز هایپرکلابز :

توی بالکن نشسته بود، مثل همیشه دلتنگ بود؛ دلش برای ایران تنگ شده بود؛ دلش هوای رفقاش رو کرده بود دلش میخواست دوباره با دوستاهاش بنشینه، فال حافظ بگیره و شاهنامه رو با صدای بلند بخونه؛ دلش برای سه تار زدن در جمع صمیمی دوستهاش تنگ بود و غم غربت و تنهایی لطافت طبعش رو بیشتر کرده بود تا جایی که رد نم اشکی روی گونه هاش دیده میشد.

درست روبروی بالکن پیرمرد ایرانی بالکن همسایه قرار داشت. پیرمرد انگلیسی، درست مثل خودش، تنها و با کتابی در دست. پیرمرد انگلیسی هم مدتها بود که به فرانسه مهاجرت کرده بود و او هم دلتنگ کشور و رفقاش بود، اما همیشه چیزهایی هستند که آدم رو از رسیدن به خواسته هاش بازمیدارند. بنابراین او هم مثل پیرمرد ایرانی در این کشور تنها بود و خیال بازگشت به میهنش رو نداشت شاید عادت و شاید ....

اون روز برای اولین بار نگاهش با نگاه مرد همسایه تلاقی کرد و لبخندی بینشون رد و بدل شد؛ انگار همدیگه رو میشناختند چیزی شبیه یک آشنایی دیرینه تاریخی. بلاخره حادثه دوستی اتفاق افتاد و این سرآغاز رابطه ی بینشون شد.

پیرمرد انگلیسی مرد ایرانی رو به خونشون دعوت کرد.
پیرمرد به سراغ آشپزخانه رفت یک بسته قهوه درجه یک درآورد و قهوه ای درست کرد بعد به سراغ قفسه کتابهاش رفت و با کتاب شعری برگشت؛ مجموعه اشعار وردورث بود، اشعاری رو برای پیرمرد خوند پیرمردها با هم قهوه ای نوشیدند و تنهایی مرد انگلیسی با حضور پیرمرد ایرانی طعم قهوه گرفت.

نوبت پیرمرد ایرانی بود که همسایه اش رو به خونشون دعوت کنه، پیرمرد به آشپزخانه رفت و یه بسته چای درجه یک گلستان درآورد و چای دم کرد، بعد به سراغ قفسه کتابهاش رفت و دیوان حافظش رو برداشت و تفعلی به حافظ زد؛ تنهایی پیرمرد ایرانی با حضور پیرمرد انگلیسی طعم چای گرفت.

از اون به بعد پیرمردها قهوه و چای مینوشیدند، حافظ و وردورث میخوانند، سه تار و گیتار میزدند و تنهایي شان را با هم قسمت میکردند.

منبع :http://www.golestan.com

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب