داستان کوتاه آخرین دیدار، آخرین نفس ( قسمت دوم )- هایپرکلابز

محمد صادقی 7 سال پیش
داستان کوتاه آخرین دیدار، آخرین نفس ( قسمت دوم )- هایپرکلابز هایپرکلابز :

مقدمات خواستگاری فراهم شد و مهسا میگفت کلی با خانواده اش صحبت کرده تا راضی بشن این مجلس رو برگذار کنند و این نشان میداد که آزمون بسیار سختی در مقابلم قرار داره و باید هرطور شده خانواده اونو متقاعد کنم که می تونم بهترین همسر و تکیه گاه برای دخترشون باشم...و من بی صبرانه منتظر روز و لحظه موعود بودم وبالاخره اون روز رسید..هرطور بود یه کت و شلوار مناسب خریدم و بعد از قرض گرفتن ماشین یکی ازدوستان و خرید دسته گل به همراه پدر و مادر و عمه و دایی آماده رفتن به مجلس خواستگاری شدیم..در طول راه مرتبا از پدر و مادرم خواهش میکردم رفتارشون طوری باشه که مناسب مجلس باشه و سعی کنند اونا رو متقاعد کنند که دخترشون رو به من بدن! و پدرم که مرد دنیا دیده ای بود در مقابل حرفهای من فقط سکوت میکرد و سرش را به علامت تایید تکان میداد..
**
خانه پدر مهسا آنقدر مجلل و قشنگ بود که خانواده من و همراهان بی اختیار به لوازم خانه نگاه میکردند و من یه لحظه حس کردم پدر و مادرم واقعا از بودن درآنجا معذب هستند...سکوت سنگین مراسم را پدرمن شکست..
-با عرض شرمندگی امشب مزاحمتون شدیم تا درمورد یه امر خیر حرف بزنیم..
پدرمهسا که ازلحظه اومدن ما فقط سکوت کرده بود، نگاه معنی داری به پدرم کرد و بعد این که با نگاه خریدارانه ای همه را اززیر نظر گذراند صدایش را کمی صاف کرد و گفت:
-مهسا جان باعث تشکیل این مراسم شده ! بهش گفتم اینا کی هستن؟ جواب درستی بهم نداد اما خب الان دیگه برام مشخص شد..ببینم آقای محترم؟!
-پدرم کمی خود را جمع و جور کرد و گفت: ب بله بفرمایید..
-پسرشما کارش چیه؟!
-فعلا که یه کارآزاد جورکرده تا ببینیم خدا چی میخواد ..البته درسش که تموم شد باورکنید همه جا رفته سراغ کار اما میدونید که نیست..
-خب خونه ...ماشین...وووووو
-آقای محترم اینا جورمیشه مهم این دوتا هستن!
( پدر مهسا ناگهان چهره اش درهم شد و با لحنی تند تر گفت:
-این ضرب المثل رو حتما قدیما شنیدی که میگن کبوتر با کبوترباز با باز؟
-بله خب چطورمگه؟!
-آقای محترم مثل اینکه آدرس رو اشتباه اومدین! ( و متعاقب آن مهسا رو صدا زد) مهسا؟ مهسا؟
مهسا با عجله درحالی که کمی نگرانی ازچهره اش مشخص بود جلو آمد..
-بله پدر؟
-اونی که میگفتی اینه؟!
- ولی پدر...
-حرف نباشه فهمیدی...این پسره با این وضعش میخواد دخترمنو خوشبخت کنه؟! یعنی لیاقت تو اینه؟ آره؟
( مهسا ازخجالت به طرف آشپزخانه دوید)
پدر مهسا درحالیکه سعی میکرد خود را کنترل کند، روکرد به پدرم و گفت:
-ببینید تا اینجاش هم اینا خیلی زیاده روی کردن..شما بهتره برید دنبال وصله تن خودتون..
-اما آقای محترم این برخورد شما...
-همین که گفتم..یه باردیگه پسرت اینجاها پیداش بشه تحویل پلیس میدمش!
( غوغایی شده بود و مجلس با حرفهای پدرمهسا کاملا بهم خورد و خانواده من خصوصا پدرم با نگاهی شرمسار که هزار شماتت به همراه داشت به من خیره شد و گفت: همین رو میخواستی محسن؟ آره؟)
**
بعد از آن شب پدرم خیلی باهام سرسنگین شده بود و حس میکردم برخورد آن شب در مجلس خواستگاری واقعا او را آزرده ساخته و واقعا هم حق داشت که اینگونه باشه...دیدارهای من و مهسا بازهم ادامه داشت و هردو در پی یافتن راهی برای بیرون آمدن از این بن بست بودیم..تا اینکه یک واقعه عجیب و باور نکردنی پیش آمد!!
دریکی از روزها که با مهسا در پارکی قرار ملاقات داشتم، وقتی او آمد ناگهان اتفاق عجیبی افتاد..مهسا درحالیکه به مقابل خود خیره شده بود و چشمانش ازتعجب و ترس گرد شده بود، گفت : محسن..نگاه کن...بابام!!
خواستم چیزی بگم که ناگهان سایه مردی را مقابل خود احساس کردم و متعاقب آن سیلی محکمی بیخ گوشم اصابت کرد..( چقدر دستهاش سنگین بود!) خواستم چیزی بگم که سیلی دوم محکمتر به آن طرف صورتم برخورد کرد..جای سیلی می سوخت...
-بهت هشدار داده بودم که دیگه دور و بر دختر من آفتابی نشی درسته؟
(یک لحظه انگار جسارت خاصی پیدا کرده بودم از روی نیمکت بلند شدم...مهسا از ترس کناری ایستاده بود و فقط تماشا میکرد)
-ببینید آقا..میدونم که خانواده ما لیاقت خانواده شما رو ندارند..میدونم که وصله تن شما نیستیم..اما بخدا من مهسا رو دوست دارم قول میدم اگه شما کمکمون کنید اونو خوشبخت کنم..فقط یه کم فرصت میخوام همین...
-ساکت شو!! انگار حرف حساب حالیت نمیشه..ببین دارم مثل یه بچه آدم باهات حرف میزنم..اصلا بذار آب پاکی رو روی دستت بریزم..من حتی جنازه دخترم رو روی دوش تو نمیذارم اینو تو کله ات فرو کن..
-ولی آقا تکلیف من و مهسا چی میشه ؟!
-تکلیف تو که روشن شد ..می مونه تکلیف اون که خودم میدونم چطوری درستش کنم..حالا هم زود بزن به چاک تا پلیس رو صدا نکردم...
( پدر مهسا بعد از گفتن این جمله دستهای دخترش را محکم گرفته و درحالی که مهسا با نگاهی گریان به پشت سر نگاه میکرد، با عجله از آنجا دور شد...)
مهسا لحظه به لحظه از نگاهم دورتر و دورتر میشد و انگار قلب و روح مرا نیز با خودش می برد!
**
دو هفته گذشته بود ومن از مهسا خبری نداشتم..گوشی همراهش هم خاموش بود و میدونستم که پدرش باعث تمام این اتفاقاته و هرلحظه و هرلحظه انتظار این رو داشتم که مهسا به هر طریقی باهام تماس بگیره و از حال و روزش با خبرم کنه... اما انگار این لحظه های انتظار تمومی نداشت و دوری از مهسا واقعا برام عذاب آور شده بود! سرانجام تصمیم گرفتم به هرطریقی شده ازش خبر بگیرم..با اتومبیل یکی ازدوستانم به نزدیکی خانه آنها رفته و از دوستم خواهش کردم جلو رفته و به هرطریقی پرس و جو کنه ...دوستم که جلو رفت سعی کردم خود را پنهان کنم تا پدر مهسا متوجه حضورم نشود! لحظه عجیبی بود ..اضطراب تمام قلبم را احاطه کرده بود و تمام وجودم درتلاطم و التهاب بسر میبرد! از فاصله دور داشتم مشاهده میکردم که فرهاد دوستم مشغول صحبت با خانمی است که به مقابل در آمده و مشخص نبود که در مورد چه موضوعی با فرهاد صحبت میکند.. لحظاتی گذشت و سرانجام فرهاد با عجله به سمت من آمد...وای خدای من انگار تمام وجودم دوخته شده بود به لبهای دوستم که از مهسا چه خبری برایم آورده است!! وقتی به اتومبیل رسید در را باز کرد و پشت فرمان نشست..
-خب فرهاد چی شد؟!
-حالا بهت میگم عجله نکن محسن..
-وای من داره جونم بالا میاد بگو چی شده خواهش میکنم..
-محسن اون خانمی که باهاش صحبت میکردم میدونی کی بود؟!
-مادرمهسا مگه نبود؟!
-نه محسن
-پس کی بود فرهاد؟!
-یه غریبه بود محسن!
-غریبه!!یعنی چی فرهاد؟!
-یعنی اینکه محسن ، بابای مهسا این خونه رو فروخته و از اینجا رفتن...
(رنگ محسن به یکباره سفید شد..دستهایش یخ کرد و روی صندلی ماشین ولو شد..)
-آخه..آخه چطورامکان داره مگه میشه به این سرعت ؟ مگه میشه فرهاد؟!
-بله میشه..اون متاسفانه از اینجا رفته برای همیشه ..مثل اینکه نمیدونی این پول دارها هرکاری بخوان می تونن انجام بدن محسن..
(محسن دیگر چیزی نمیگفت...اتومبیل در خیابانهای شهر حرکت میکرد و محسن در حالیکه تمام وجودش غرق غم و اندوه شده بود سرش را روی شیشه اتومیبل گذاشته و مثل انسانی که به یکباره تمام هستی اش را ازدست داده آرام آرام اشک میریخت...فرهاد سعی داشت با حرفهایش او را به نوعی آرام کند اما انگار محسن هیچ چیزی نمی شنید و به تاریکی شب که درآنسوی شیشه اتومبیل انگار سیاه تر از همیشه برایش جلوه میکرد خیره شده و اشک میریخت...)
**
بعد ازگذشت آن شب لعنتی محسن تبدیل شده بود به آدمی گوشه گیر که به ندرت از خانه خارج میشد و سعی میکرد با هیچکس ارتباط نداشته باشد.. یاد مهسا و عشق او را نمی توانست فراموش کند و همین موضوع بود که بیقرار و بی تابش کرده بود..گاهی شبها تا پاسی از شب گوشه اتاقش می نشست و به روزهای گذشته و مهسا فکر میکرد..روزهایی که چقدر زود تموم شد و انگار اصلا همه این خاطره های قشنگ خواب و رویایی بیش نبوده است..بدجوری نگران مهسا بود..و موضوعی که خیلی عذابش میداد این بود که یعنی حتی یک بارهم مهسا فرصت رفتن به خارج خانه و تماس با او را نداشته است؟! این افکار بود که محسن را بیشتر افسرده کرده بود و از طرفی هم فکر این که نکند بلایی سر او آمده باشد آزارش میداد...
روزها و روزها گذشت و اکنون حدود یکسالی می شد که هیچ خبری از مهسا نبود و محسن آن جوان شوخ طبعی که همیشه در تمامی مجلسها همه را با حرفهای خود شاد میکرد و به همه روحیه میداد ، خود آنچنان در هم شکسته بود که هیچ موضوعی خوشحالش نمیکرد! در یکی ازشبها فرهاد با چند نفر از دوستانش به دنبال محسن آمدند و به وی پیشنهاد کردند که به اتفاق هم به پارک ملت بروند..محسن نمیخواست قبول کند ولی با اصرار بی حد فرهاد و دوستانش بالاخره پذیرفت و همگی راهی پارک شدند...پاییز تازه آغاز شده بود وباد پاییزی درمیان شاخ و برگ درختان می پیجید و برگهایی که بیشترآنها زرد و طلایی رنگ شده بود یکی یکی از شاخه جدا شده و رقص کنان روی زمین آرام می گرفتند...محسن آنچنان سرگرم مشاهده این منظره شده بود که حتی حضور خود در آن جمع دوستانه را فراموش کرده بود..صدای موزیک ملایمی داخل اتومبیل شینده میشد...( درد عشق و انتظار...دارم زآن شب یادگار...درآن شب سرد پاییز ...دیدم که گذر میکردی...) بی اختیار چند قطره اشک از نگاهش جاری شد و در همان لحظه اتومبیل پشت چراغ قرمز متوقف شد...صدای بوق ممتد ماشین عروس شنیده میشد و لحظه ای بعد اتومبیلی شیک و گرانقیمت درحالیکه با بهترین فرم ممکن تزئین شده بود درکنار اتومبیل آنها متوقف شد..اتومبیل های اسکورت ماشین عروس مرتب بوق میزدند و بعضی از جوانها نیز تاکمر از پنجره ماشین بیرون آمده و بادکنک های رنگ و وارنگ را در دست تکان میدادند..پیدا بود عروسی بسیار باشکوهی است..محسن کمی پنجره را پایین کشید ..باد خنک پاییزی صورتش را نوازش کرد و ناگهان نگاهش در یک لحظه از تعجب گرد شد...کسی که در اتومبیل عروس بود مهسا بود...تمام بند بند وجودش می لرزید ..مهسا هم خشکش زده بود و تنها محسن را نگاه میکرد..نگاهی که انگار هزاران حرف با خود داشت..محسن اشک می ریخت و با مشت محکم به شیشه اتومبیل کوبید..در نگاه مهسا نیز غمی پنهان به چشم میخورد..دلش میخواست با تمام وجود فریاد بکشد ..( وای مهسا مردم از انتظار کجا بودی ؟ کجا؟) اما دریک لحظه چراغ سبز شد و ماشین عروس به سرعت از چهاراه عبور کرده و به طرف خیابانهای بالای شهر حرکت کرد..صدای آهنگ همچنان شنیده میشد..( درآن شب سرد پاییز...آهنگ سفر میکردی...از رهگذری محنت خیز..دیدم که گذر میکردی..تو رفتی و دلم غمین شد...قرین آه آتشین شد..از آن شبی که برنگشتی..) محسن اشک میریخت و آه می کشید..شاید به آخرین دیدار خود با او فکر میکرد..آخرین دیدار و آخرین نفس!
پایان
محمد صادقی- دی 1393

منبع :http://hyperclubz.com
26 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 5 دیدگاه از 21 دیدگاه
mahsa rezaei mahsa rezaei با سلام.به نظر من كه اصلا هيچ عشقي بين اين دو نفر نبود حداقل براي دختره خيلي ساده از كسي كه دوستش داشت دست كشيد .يعني به همين راحتي؟
7 سال پیش
جهانگیر پارسا جهانگیر پارسا دلم گرفت.برا همه دعا کنیدم که خوشبخت بشن...
7 سال پیش
الهام ع الهام ع زیبا بود ولی آخرش خیلی غم انگیز بود
7 سال پیش
الهام *** الهام *** خیلی غم انگیز بود....اما پایانش قابل پیش بینی بود...ممنون که وقت میذارید....شیوایی و زیبایی نوشته هاتون هم قابل تحسینه....
7 سال پیش
نعیمه * نعیمه * sadsadsad
7 سال پیش
1 2 3 4 5 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب