داستان کوتاه ( آگهی ا ستخدام )- هایپرکلابز

محمد صادقی 7 سال پیش
داستان کوتاه ( آگهی ا ستخدام )- هایپرکلابز هایپرکلابز :

صفحات روزنامه را تند و تند ورق زد ..این روزها هیچ اخباری توجهش را جلب نمی کرد..و بیکاری آنقدر افسرده اش کرده بود که فقط چهار چشمی ذل زده میزد به صفحات نیازمندیهای روزنامه و آگهی های استخدام کار...
(یک وردست برای آرایشگاه زنانه....حقوی مکفی بعلاوه بیمه دریک شرکت تولیدی...ووووووو) هیچکدام توجهش را جلب نمی کرد! برای او که لیسانس روانشناسی بود و یه عالمه زحمت کشیده بود تا این مدرک را بگیرد، این جور کارها براش نوعی تحقیر به حساب می آمد..ولی از طرفی هم مشکلات مالی وادارش میکرد تا حتی ناخواسته نیم نگاهی به بعضی از آگهی های استخدام داشته باشد ...( بازهم روزنامه رو ورق زد..) ناگهان برقی در چشمانش درخشید!( یک منشی خانم برای کار در مطب پزشکی با حقوق بسیار مناسب..) یک لحظه به فکر فرو رفت..باز این یکی کمی آبرومندتر بود و حداقل می توانست موقتا تا یافتن کاری مناسب درآنجا مشغول شود...به سرعت گوشی تلفن رو برداشت و شماره رو گرفت...( شماره اشغال بود) زیر لب گفت : اینم از شانس منه!...دوباره شماره رو گرفت...چند بار پشت سرهم...خوشبختانه خط آزاد شد..
-الو
-بفرمائید؟
-ببخشید در مورد آگهی استخدام تماس گرفتم
-بله ..لطفا آدرس رو یادداشت بفرمائید...ساعت 6 بعد ازظهر امروز می تونید مراجعه کنید..
-واقعا ممنونم امروز حتما خدمت میرسم..
ملیحه خوشحال شده بود و سراز پا نمی شناخت! بالاخره توانسته بود موقت هم که شده کارمناسبی برای خود دست و پا کند ..
ساعت کم کم به 5 بعدازظهر نزدیک میشد..ملیحه از جا برخواست و از داخل کمد لباس هایش شیک ترین مانتو خود را برداشته و همینطور خوشرنگ ترین شال سر..میخواست تا جایی که ممکن است مرتب و شیک پوش باشد..چون عقیده داشت یکی از راههای موفقیت در ارتباط های اجتماعی ظاهر مناسب و برخورد خوب با طرف مقابل می باشد..
وقتی از خانه خارج شد، نگاهی به آدرس کرد..خوشبختانه سرراست بود و می توانست به راحتی به آنجا برود.. درخیال خود مجسم میکرد که چگونه برای اولین بار می خواهد در جایی مشغول کار شود و این مورد کمی برایش جالب و هیجان انگیز بود..
تاکسی مقابل ساختمان مدرن و زیبایی توقف کرد و راننده اشاره کرد که آدرس مورد نظر ملیحه همینجاست...
-ممنونم آقا..لطف کردین
-خواهش میکنم به سلامت خواهرم
ملیحه نگاهی به ساختمان کرد خبری از تابلوی پزشکی نبود اما آدرس همان آدرسی بود که به دقت یادداشت کرده بود...سرانجام زنگ آیفون را زد
-بله بفرمائید؟
-ستوده هستم...ملیحه ستوده برای قرار آگهی استخدام خدمت رسیدم..
-خواهش میکنم بفرمایید داخل..
و درب اصلی ساختمان بازشد..وارد آسانسورشد و به طبقه مورد نظررسید...
زنگ واحد 17 را فشرد..
در بازشد...وارد که شد داخل سالنی حدودا ده دوازده نفر خانم حضور داشتند که در سنین مختلف بودند.. یک لحظه پیش خود فکر کرد..( چقدر مریض!! از اون مطب هاست که همیشه شلوغه!) و به آرامی روی صندلی خالی کنار یک خانم مسن نشست..خانمی بود حدودا 55 ساله با صورتی که در کنار گونه اش یک خال گوشتی بزرگ به چشم میخورد و پوششی ساده..ملیحه یه لحظه چشماشو بست و تو خیال به آینده خود فکر کرد..( یعنی منم با اینهمه زیبایی و جوانی یه روز این شکلی خواهم شد؟!)
-شما هم برای استخدام اومدین اینجا؟!
(نگاهش را بازکرد) همان خانم مسن بود که کناردستش نشسته بود..( خانم مسن دوباره سوالش را تکرارکرد)
-ببخشید شما هم برای استخدام اومدین ؟!
یک لحظه ملیحه چشماش از تعجب گرد شد! کمی خود را جمع و جور کرد ..
-بله خب ..چطور مگه؟! نکنه شما هم؟؟؟
(خانم مسن لبخندی زده و ادامه داد)
-مگه نمیدونستین؟! همه اشخاصی که الان اینجا حضوردارن و منجمله خود بنده برای همین آگهی اومدن..قراره دکتر یکی یکی با همه صحبت کنه و فرد مورد نظرش رو انتخاب کنه...تا ببینیم خدا چی بخواد..
ملیحه نمیدانست چه جوابی بدهد..به سرعت نگاهی به چهره یکایک خانمها کرد..کی خیالش راحت شد! خوشبختانه شیک پوش تر و به قول معروف زیباتر از خودش حضورنداشت و دلش کمی آرام شد..( حتما دکتر منو انتخاب میکنه ) و سپس نگاهی از سرترحم به خانم مسن کرده و گفت:
-توکل به خدا ببینیم این کارقسمت کی میشه حالا!
-بله مادر خدا بزرگه ..اونه که روزی رسونه..
مراجعین یکی یکی وارد اتاق شده و پس از چند دقیقه در حالیکه از چهره آنها مشخص بود که مورد قبول واقع نشدند از اتاق دکتر خارج شده و با ناراحتی آنجا را ترک میکردند.. بالاخره نوبت آن خانم مسن رسید.. وی از جا برخواسته و پس از این که با دقت مقنعه خود را مرتب کرد، زیر لب چیزهایی گفت و به آرامی وارد اتاق دکتر شد...ملیحه به فکر فرو رفت..بعد از این خانم نوبت او بود که وارد شود...سعی کرد خود را مرتب کند..لبه های مانتوی خود را به دقت صاف کرد و دستی به شال سرش کشید و پس ازاین که با آینه داخل کیفش، خود را کمی برانداز کرد، چشم به درب اتاق دکتر دوخت تا خانم مسن خارج شده و او به حضور دکتر برسد...
بالاخره انتظار به پایان رسید ! در بازشد و خانم مسن در حالیکه با صدای بلندی از دکتر تشکر میکرد، خارج شد و بلافاصله رو کرد به باقیمانده حاضرین و گفت:
-خوشبختانه دکتر منو پذیرفتند و گفتند از بقیه مراجعین عذرخواهی کنم...
خشم تمام وجود ملیحه رو در برگرفته بود..آخه چطور امکان داشت دکتر اینهمه خانم جوان را رد کنه و این خانم مسن رو با این ظاهر ساده و اون چهره خاصش قبول کنه؟! هرچه کرد نتوانست با خودش کنار بیاید و بی تفاوت از این قضیه بگذرد! خانمهای باقیمانده یکی یکی از سالن خارج میشدند ولی ملیحه نفس عمیقی کشید و سپس با گامهایی محکم به پشت اتاق دکتر رفته و چند ضربه به در نواخت!! و بدون اینکه منتظراجازه دکتر شود، در را به آرامی باز کرد!! اما در همان لحظه در جای خود میخکوب شد!! کسی که مقابلش روی صندلی و پشت میز نشسته بود، یک خانم دکتر مسن بود!! ( دکتر نگاهی از سر تعجب به ملیحه کرد..خودکارش را روی میز قرار داده و عینکش را کمی جابجا کرد...)
-بفرمائید..کاری داشتین جانم؟
(ملیحه کمی خود را جمع و جور کرد...)
-نه...نخیر ...کاری نداشتم !! شرمنده معذرت میخوام...
پایان
محمد صادقی – دی ماه 1393

منبع :http://hyperclubz.com
22 نفر این را می پسندند
مشاهده 1 دنبال کننده
در حال نمایش 5 دیدگاه از 20 دیدگاه
mahsa rezaei mahsa rezaei سلام .خيلي قشنگ بود اكثر داستانهاي كه مي نويسيد .به نوعي تداعي كننده ي قسمتي از داستان زندگي ماست .ازتون ممنونم به خاطر فضا هاي كه باعث به يادآوردن اين خاطرات ميشه
7 سال پیش
mahsa rezaei mahsa rezaei سلام .خيلي قشنگ بود اكثر داستانهاي كه مي نويسيد .به نوعي تداعي كننده ي قسمتي از داستان زندگي ماست .ازتون ممنونم به خاطر فضا هاي كه باعث به يادآوردن اين خاطرات ميشه
7 سال پیش
الهام ع الهام ع ممنون جالب بود قلم خوبی دارید
7 سال پیش
الهام *** الهام *** سلام. جالب بود....دیگران رو بر اساس ظاهرشون و صرفا با تکیه بر عقاید خودمون قضاوت نکنیم....همه دیگران در درون خود دنیایی دارن بزرگتر از جهان بیرون....
7 سال پیش
مژده میرانی مژده میرانی جالب بود موفق باشید
7 سال پیش
1 2 3 4 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب