داستان کوتاه ( قضاوت نابجا) قسمت دوم- هایپرکلابز

محمد صادقی 7 سال پیش
داستان کوتاه ( قضاوت نابجا) قسمت دوم- هایپرکلابز هایپرکلابز :

-میدونی محمد چکارکرده؟!
پدرم یک لحظه ازتعجب چشمانش گرد شد!
-چکارکرده؟!
-پول روزانه هایی که بهش میدی توی قلک نمی اندازه!
پدرم با تعجب نگاهم کرد و گفت: (( نمی اندازه؟ خب پس چکارمیکنه؟!))
من یک لحظه نگاهم به سگ افتاد که با نگاهی عجیب بهم خیره شده و دندان نشان میداد!
-مگه با تو نیستم پسر؟! محمد پولش رو چکارمیکنه؟
یک لحظه به خودم آمدم.(( هیچی، من نمیدونم، امروز که دیدمش ، رفته بود لبو خریده بود.))
چهره پدرم درهم رفت. لبهایش را به هم فشارداد و رفت توی فکر.
من یک لحظه انگارکه کارمهمی را تمام کرده باشم از ته دل خوشحال بودم .
انگارنوبت پدرم شده بود. قصاب نگاهی کرد و گفت: (( احمد آقا مثل همیشه دیگه؟))
پدرم کمی خود را جمع و جورکرد. ((آره آقا مرتضی، دوتا قلم گوساله مغزداربرام بکش. خدا خیرت بده))
قصاب نگاه معنی داری کرد و درحالیکه استخوان قلم را روی کنده ی درختی که هزارتا ترک خورده بود گذاشته بود، ساطور را بالا برده و محکم روی استخوان کوبید. (( قرچ)) استخوان از وسط دو نیم شد.سپس در حالیکه سبیل هایش را می جوید آنها را داخل نایلونی گذاشته و تحویل پدرم داد.بعد با لحن خاصی گفت:
-احمد آقا گوشت خوب و تازه هم داریم ها!
این حرفش هزارمعنی داشت! اما پدرم به روی خود نیاورد.
-انشاالله خدمت می رسیم آقا مرتضی.
قصاب که انگار ازپدرم دلخوری داشت زیر لب گفت: (( وعده سرخرمن میدی))
پدرم یک لحظه شنید و ایستاد . بعد درحالیکه زیرنگاه سنگین و معنی دار مشتری ها احساس حقارت کرده بود، نایلون استخوان را روی پیشخوان گذاشت و گفت:
-مرد حسابی، مگه گوشت خریدن زوریه؟! شاید اصلا دلم نخواد ازتو خرید کنم.
قصاب خنده بلندی سرداد.
-هه هه هه ...گربه دستش به گوشت نمی رسه میگه....
پدرم یک لحظه ازکوره دررفت!مرابه کناری هل داده و کیسه استخوان ها را وسط مغازه پرتاب کرد!
-برو خجالت بکش مرتیکه نفهم. نذار دهنمو بازکنم تا همه بفهمن داری چه گوشتی تحویل این خلق الله میدی!
قصاب در حالیکه ساطور را دردست گرفته بود، سعی داشت از پشت پیشخوان خود را به پدرم برساندو با او درگیرشود اما چند نفر وساطت کرده و پدرم سرانجام از خرشیطان پایین آمده و به طرف خانه راه افتادیم.
دوباره ازمن سوال کرد: ((رضا؟))
-بله بابا؟
-چند روزه که محمد پولش رو توی قلک ننداخته؟
-نمیدونم بابا، به گمونم یه هفته ای میشه!
این تنها حرفی بود که بین ما رد و بدل شد و دیگه تا خونه پدرم تند تند جلومی رفت و من هم پشت سرش .
به خانه که رسیدیم، مادر جلو آمده و گفت: ((سلام، قلم گوساله خریدی؟))
پدرم جوابش رو نداد!
مادر دوباره سوال کرد: (( مگه تو نرفتی قلم گوساله بخری؟ کجاست پس؟))
پدرم گوشه ای نشست و زیرلب چیزهایی میگفت!
-چرا زبونت بسته شده مرد؟ دستم رو وسط غذا بند کردی و رفتی استخون بخری. خب الان چی شد؟ چی بدم بچه ها بخورن؟
پدرناگهان ازکوره دررفت! (( بچه ها کوفت بخورن، زهر مار بخورن. محمد کجاست؟ هنوزنیامده خونه؟!))
مادر با تعجب نگاهی کرده و گفت: (( چرا بابا اومده نشسته تو اتاق.))
پدر با عجله وارد اتاق شد و من هم پشت سرش رفتم تو.محمد نشسته بود و با قلکش ور می رفت. تا چهره ی خشمگین پدر را دید خشکش زد!
-سلام بابا.
پدر جواب سلامش را نداده و جلو رفت. قلک را ازدست او گرفت و ازتوی کمد دیواری قلک مرا هم برداشت و کمی سبک سنگین کرد. بعد به محمد خیره شد و گفت: ((بیا جلو ببینم پسر))
محمد یک پایش را جلوآورد و بعد با ترس ولرز آن را پس کشید.
پدر با خشم پرسید: (( روزانه هایی که بهت میدم چکارمیکنی؟ مگه نگفتم بندازش تو قلک تا شب عید جمع بشه و بتونم براتون لباس بخرم؟))
محمد رنگش مثل گچ سفید شد . یک لحظه نگاهش به من افتاد و تا خواست توضیح بدهدف سیلی محکم پدر بیخ گوشش نواخته شد!
مادر خواست مداخله کند که پدر او و همینطورمرا هل داده و از اتاق بیرون کرد و سپس درحالیکه در راقفل کرده بود، با کمربند افتاد به جان محمد.
صدای گریه و فریاد محمد شنیده میشد و مادرم سعی میکرد در را باز کرده و مانع شود اما درقفل بود و صدای فریاد های پدر آنقدر بالا بود که مادر نمی توانست حتی با او صحبت کند.
چند لحظه ای گذشت و سرانجام پدر درحالیکه خسته شده بود ووضع آشفته ای داشت، از اتاق خارج شده و با عصبانیت از خانه بیرون رفت.
محمد آنقدر گریه کرده بود که انگارتوانی برای ناله کردن هم نداشت و گوشه ی اتاق خوابیده و هق هق میکرد.
مادر جلو رفته و درحالیکه سعی میکرد اورا نوازش کند زیر لب گفت: (( الهی دستت بشکنه مرد، چرا این بچه بی گناه رو کتک زدی؟ نذاشتی بهت بگم قضیه چی بوده . اصلا" مهلت ندادی))
من که تعجب کرده بودم جلو رفته و گفتم: (( مامان، قضیه چی رو می خواستی بگی؟))
مادر درحالیکه اشک می ریخت گفت: (( رضا جان، پسرم ، دستکشی که دستت کردی محمد با پول قلکش برات خریده. بهش گفتم خودت چی پسرم؟ گفت من سردم نمیشه مامان. داداش رضا گناه داره دستاش ترک خورده و خشک شده. منم به خاطر این کارش امروز اجازه دادم یه کم پول برداره ازقلکش و برای خودش لبو بخره. آخه میگفت خیلی هوس کردم کاش میشد لبو بخرم))
مادر میگفت و میگفت و من درحالیکه اشک از چشمانم جاری بود از قضاوت نابجای خودم شرمنده شده بودم. تازه متوجه شده بودم که چه برادر خوب و دلسوزی دارم و از ته دل از خدا میخواستم که گناهم را ببخشد.
پایان
محمد صادقی- خرداد ماه 1394

منبع :http://hyperclubz.com
28 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 5 دیدگاه از 16 دیدگاه
آفتاب          . آفتاب . بسیار عالی.........
7 سال پیش
منیره افضلی منیره افضلی ممنون خیلی خوب بود...
7 سال پیش
مژگان مرتاض معصوم مژگان مرتاض معصوم قضاوتم نکن دردهایی در نهان من است که فقط خدایم از آن خبر دارد... همان دردهایی که روزی آمدند و روزگار من را تغییر دادند... با چشمانی بسته مرا قضاوت نکن... قشنگ بود جناب صادقیgood luck
7 سال پیش
ف م ف م عالی مثل همیشه happy
7 سال پیش
محبوبه ط محبوبه ط بسیار عالی
7 سال پیش
1 2 3 4 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب