داستان کوتاه ( انتظار) قسمت دوم- هایپرکلابز

محمد صادقی 7 سال پیش
داستان کوتاه ( انتظار) قسمت دوم- هایپرکلابز هایپرکلابز :

بعدازمهمونی اون روز هم مرتبا" تلفن خانه زنگ می خورد و همه شده بودند دکتر و دلسوزهمسر بنده!
((اعظم ، اینایی که بهت میگم بخور برات خوبه!))
((اعظم جان ، نبینم اون کار رو انجام بدی ها خطرناکه!))
((اعظم، میگن اگه هرروز فلان چیز رو بخوری بچه خوشگل میشه))
((اعظم، اینی که بهت میگم یادداشت کن ازعطاری تهیه کن بخور بچه پسرمیشه!))
((اعظم، میگن اگه شبها این دعا روبخونی به خودت فوت کنی بچه عاقبت به خیرمیشه))
خلاصه هرکسی یه چیزی می گفت...
اما مهم خود ما بودیم که واقعا" برامون فرقی نمی کرد بچه پسرباشه یا دختر.حتی یه روز اعظم بهم گفت: (( مهدی تو واقعا" دوس داری بچه مون پسرباشه؟))
ومن محکم وصریحا" بهش گفتم: (( نه بابا این چه حرفیه؟ دلم می خواد فقط سالم باشه همین))
و اوهم خندید و گفت: ((دلم می خواد یه بچه سالم و ماه برات به دنیا بیارم بعدشم حسابی تربیتش کنیم که همه لذت ببرن.))
و من هم با تمام اشتیاق از بچه صحبت میکردم و هردو امیدوارانه بازهم به انتظارروز تولد این کودک بودیم.
((دوباره به خودم آمدم...))
چرا اعظم نیامد؟!...دلشوره عجیبی داشتم و مرتب نگاهم روی عقربه های ساعت بود که لحظه به لحظه با گذشت دقایق نگران ترم میکرد و خبری هم ازهمسرم نبود!
بازهم درخیال خود غوطه ورشدم......
انگارصدای اعظم بود...
-مهدی؟ تو میگی اسمشو چی بذاریم؟
-هرچی که تو بگی اعظم.
-من میگم اگه پسر شد بذاریم میلاد و اگه دختر شد مریم.
-آره خیلی قشنگه ، همین که میگی انتخاب می کنیم.
-تو بهترین همسر دنیا هستی مهدی...همیشه دلت خواسته منو خوشحال کنی.
-و تو هم بهترین مادر دنیا میشی اعظم..یه مادرمهربون و نمونه.
(( یک لحظه صدای زنگ درورودی مرا به خود آورد))
-کیه؟!! اومدی اعظم جان؟!
-بازکنیدلطفا"
((صدای یه خانم غریبه بود))
با عجله دررا بازکردم. زن همسایه بود که با چهره ای نگران مقابلم ایستاده بود!
-کجا هستین آقا مهدی؟! گوشیتون هم که دردسترس نیست!
-مگه چی شده ؟!
-همسرتون دردش گرفته بود با آژانس رسوندمش بیمارستان آبان..سر همین چهارراه اولی دست راست.....
دیگه چیزی نمی شنیدم وبا عجله کتم را تنم کرده و راهی بیمارستان شدم.
خودم هم نمیدونم چطوری به آنجا رسیدم . خیس عرق بودم و نفس نفس می زدم. مقابل اطلاعات که رسیدم ، پاهایم می لرزید!
-خانم...من..من ..همسرم رو آوردنش اینجا برای وضع حمل...
پرستارکشیک با خونسردی سوال کرد: ((اسمشون لطفا"؟))
-اعظم...اعظم معصومی.
پرستار نگاهی به دفترکرد و ادامه داد: (( بله ، همینجا آوردنشون . بخش زایمان اتاق 117))
سریعا" حرکت کردم ..
پرستار گفت: (( ازاین ورآقا ..انتهای راهرو سمت راست.))
به طرفی که اشاره کرده بود دویدم و لحظاتی بعد مقابل اتاق 117 بودم. نفسی تازه کرده و درزدم..
پرستاری از اتاق خارج شد.
-ببخشین خانم ، من همسراعظم معصومی هستم..
-بله بله یه لحظه لطفا" تشریف داشته باشین.
-و...ولی...
پرستار گوش نکرد و دررا بست..
ازاتاقهای مجاور صدای گریه نوزاد شنیده میشد. یک لحظه حس قشنگی بهم دست داد. دردل گفتم: (( خدایا کدوم یکی ازاین صداها بچه منه!))
پرستارزیاد طولش نداد و دوباره دررا بازکرد.
-گفتین همسرش هستین؟
-بله ، بله خانم.
-خیلی متاسفم آقا، بچه تون مرده به دنیا اومده..واقعا" متاسفم!
-مرده؟!!
-بله متاسفانه .
انگاردنیا روی سرم خراب شده بود.. به چهارچوب در تکیه کردم و سرم را روی دیوارگذاشتم. اشک مثل باران روی گونه هایم می ریخت .انگارتمام دنیای من و همسرم خراب شده بود..
پرستارادامه داد: (( می تونین داخل بشین. اما فقط چند لحظه ))
به آرامی داخل شدم..اعظم با چشمانی گود رفته و مات روی تختخواب دراز کشیده و درنگاهش فروغ آرزوهای قشنگی که ماه ها به انتظارش بودیم مشاهده میشد.
بدون هیچ کلامی به او نزدیک شدم و پیشانی اش را بوسیدم. با دیدن اشکهای من اونیز نگاهش لبریز ازاشک شد.
-دیدی مهدی؟ همه چی خراب شد.
-تنت سالم باشه عزیزم. خودت برام ازتمام دنیا با ارزش تری ..فدای سرت..
و لحظاتی بعد با اشاره پرستار که ازمن میخواست تا زائو را تنها بذارم، از اتاق خارج شدم.
پایان
محمدصادقی 17 خرداد ماه 1394

منبع :http://hyperclubz.com
24 نفر این را می پسندند
مشاهده 0 دنبال کننده
در حال نمایش 5 دیدگاه از 9 دیدگاه
m n m n بسیار زیبا
6 سال پیش
ف م ف م sad
7 سال پیش
منیره افضلی منیره افضلی همیشه آخرین نفرم...شرمنده....تشکر roseroserose
7 سال پیش
آفتاب          . آفتاب . منتظر یه دوقلو بودم happy
7 سال پیش
ا ف ا ف پایان غم انگیزی داشت حیف....
7 سال پیش
1 2 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب