داستان کوتاه ( باجه تلفن کارتی )- هایپرکلابز

محمد صادقی 7 سال پیش
داستان کوتاه ( باجه تلفن کارتی )- هایپرکلابز هایپرکلابز :

باجه تلفن کارتی
روزی که بالاخره موفق شدم مدرک کارشناسی رو بگیرم، ازخوشحالی روی پا بند نبودم! مادرم بزرگهای فامیل رو دعوت کرده و یه شام مفصل تدارک دیده بود که به اصطلاح جشن فارغ التحصیلی من باشه و همه بدونن که دیگه اون پسربچه ی شیطون سالهای گذشته الان تبدیل شده به مهندس نیما.
شب با شکوهی بود و من خیلی خوشحال بودم ، احساس می کردم دیگه قادرهستم که از فردا روی پای خود بایستم و با کارو تلاش، حداقل بتونم هزینه هایی رو که پدرم تو این سالها برای مخارج دانشگاه آزاد با قرض وقوله و گرفتن وام ووو متحمل شده بود رو با دست رنج خودم به دست بیارم و به پدر برگردونم! اما نمی دونم چرا ته دلم قرص و محکم نبود و یه استرس عجیبی داشتم! حس می کردم که مسئولیت بزرگی روی دوشم افتاده و سنگینی این بارمسئولیت کلافه ام کرده بود ولی بهرحال باید برای زندگی و رسیدن به اهداف آن تلاش کرد.
سرسفره شام همه مهمونا منو تشویق می کردن به اینکه از فردا می تونی به سلامتی یه کارخوبی پیدا کرده و با تلاش و زحمت، خودت رو به جایگاه مناسبی تو اجتماع برسونی. اما نمی دونم چرا شوهرعمه ام که پیرمرد اخموو کم حرفی بود، سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت و تنها سرش را به علامت تایید گفته های اونا تکان میداد و درنگاهش نوعی تمسخر مشاهده میشد!
وقتی هم مهمونا یکی یکی خداحافظی کرده و رفتند، سالارخان یعنی همون شوهرعمه بنده جلو اومد و آروم کنار گوشم گفت: تازه اول بدبختیت شروع شد آقا نیما و بعد درحالیکه می خندید و دندانهای زردش نمودارشده بود دستم را محکم فشارداد و ازخانه بیرون رفت.
یادم میاد اون روزایی که پدرم با مشقت فراوان سعی میکرد هزینه تحصیل مرا فراهم کند، همین سالارخان بارها و بارها گفته بود: (( بابا انقدر خودتو به دردسرننداز ! آخرشم باید بره یه کارآزاد گیربیاره!))
و من تنها اخم کرده و سعی می کردم با تلاش و درس یه روزی جواب منفی بافی های اورا بدهم.
اون شب هرطوربود صبح شد و صبح اول وقت با عجله از خانه زدم بیرون و سوار مترو شدم . مقصدم مرکز شهر بود و تصمیم داشتم برای یافتن کار کمی پرس وجو کنم. وقتی به میدان بزرگ شهر رسیدم، ابتدا تصمیم گرفتم از طریق صفحه نیازمندی های روزنامه صبح جستجوی خود را شروع کنم. این بود که سریعا" به طرف کیوسک روزنامه فروشی رفته و یک روزنامه تهیه کردم تا بتونم ازقسمت نیازمندی های اون کاری برای خود دست و پا کنم.
صفحات نیازمندی ها تند و سریع از مقابل دیدگانم عبورمی کردند.
به یک ویزیتور نیازمندیم...
پیک موتوری با حقوق مکفی...
تحصیلداربا سابقه نیازمندیم...
حسابدارجهت استخدام فوری درشرکت خصوصی...
این آخری عالی بود! چون هم رشته تحصیلی من با آن همخوانی داشت و هم کاری بود که با همه وجود به آن علاقه داشتم.
حالا می توانستم با مشغول شدن دراین شرکت خصوصی بادی به غبغب انداخته و پاسخ تمسخر و کنایه های شوهرعمه ام را بدهم!
با خودکاری که همراه داشتم دورآگهی خطی کشیده و سریع دست درجیب کردم تا با گوشی همراه خود با شماره اعلام شده تماس بگیرم.
یک لحظه بر جای خود میخکوب شدم !!
گوشی تلفن داخل جیبم نبود! به سرعت تمام جیب هایم را دوسه بارجستجو کردم اما انگارگوشی تلفن آب شده وداخل زمین فرو رفته بود!
یک لحظه به فکر فرو رفتم...(نکند داخل خانه جا گذاشته ام؟)
اما نه، یادم آمد که صبح داخل مترو با گوشی خود به دوستم پیامک داده بودم. پس گوشی همراهم بود ولی کجا ممکن بود آن را جاگذاشته باشم!
یک لحظه به خود آمدم، آگهی درج شده در روزنامه فوری بود و بایستی موقتا" ازفکرگوشی بیرون آمده و هرطوربود با شرکت فوق تماس می گرفتم.
دکه روزنامه فروشی فاصله چندانی با من نداشت. سریعا" خودم رو به دکه رسوندم.
-آقا ببخشین کارت تلفن دارین؟
-چندی میخوای ؟
-هرچی باشه فرق نمی کنه من عجله دارم.
و بلافاصله با پرداخت وجه اعلام شده کارت را ازصاحب دکه گرفتم و پس ازبازکردن نایلون آن، به طرف باجه تلفن کارتی نزدیک دکه رفتم.
با خوشحالی کارت را درون محل مربوطه جای دادم. صدای بوق ممتد شنیده میشد ولی هرچه دکمه های اعداد را می گرفتم موفق به گرفتن شماره نمی شدم. با عجله و برای دفعات مکرر اقدام به گرفتن شماره کردم اما خبری نبود که نبود! فقط صدای ممتد بوق شنیده میشد. زیر لب گفتم: (( آخه این بی صاحب مونده چش شده؟!))
ناگهان صدای دورگه فروشنده دکه شنیده شد...(( اون خرابه برو سرچهارراه داداش!!))
با عصبانیت سرم را تکان داده و دوان دوان به طرف چهارراه رفتم. هرطورشده بود باید با آن شماره تماس می گرفتم تا مبادا شخص دیگری سریع ترازمن تماس گرفته باشد! هرچند که تا همین حالا هم کلی زمان گذشته بود ولی چاره ای نبود.
درحالیکه خیس عرق شده بودم به سرچهارراه رسیدم.
باجه تلفن کارتی ظاهرکثیفی داشت و ازآن مدل های قدیمی بود! گوشی را نزدیک گوشم بردم اما صدایی شنیده نمی شد و از ظاهرغبارگرفته و وضعیت تلفن مشخص بود که خراب است! گوشی را با عصبانیت روی تلفن کوبیدم و نگاهی به اطراف کردم. خوشبختانه آن سمت چهارراه هم باجه تلفن کارتی وجود داشت.
درحالیکه صدای بوق های بلند ممتد و چند فحش رکیک بخاطرعدم رعایت عبورازخیابان، شنیده می شد،مثل دونده های سرعت ازمیان اتومبیل های درحال حرکت عبورکردم تا سریع خود را به آن سمت برسانم.
وقتی به باجه تلفن رسیدم با خوشحالی گوشی را برداشتم. اما ناگهان درجای خود خشکم زد. گوشی سیم نداشت و نمی دانم کدام ازخدا بی خبری کابل آن را بریده بود. خسته شده بودم و گوشی را روی دستگاه تلفن رها کرده و از فروشنده دوره گردی که مشغول فروش جوراب بودسوال کردم: (( آقا این نزدیکی ها باجه تلفن دیگه ای هم وجود داره؟))
فروشنده درحالیکه خمیازه ای می کشید، خیلی خونسرد اشاره کرد. دوتا خیابان بالاتریه باجه تلفن هست البته اگه مثل این خراب نباشه!
با عجله تشکرکرده و دوان دوان به طرف محلی که اشاره کرده بود حرکت کردم.
از نفس افتاده بودم و عرق ازسرو کله ام جاری شده بود!باجه تلفن ازنوع جدید بود و با خوشحالی دردل گفتم : (( بالاخره موفق شدم))
خواستم کارت را درون محل مربوطه جای دهم که امکان پذیرنبود. هرچه کارت را فشارمیدادم موفق نمی شدم! صاحب مغازه ای که درست روبروی باجه تلفن بود با تعجب نگاهم کرده و گفت: (( بیخود تلاش نکن آقا))
سرم را برگرداندم، (( چطورمگه ؟ ))
فروشنده نگاه معنی داری به من کرد و گفت: (( نمی دونم کدوم ازخدا بی خبر یه کارت رو فروکرده داخلش و بعد اونوشکسته دیگه نمیشه ازش استفاده کرد.منم چند باربخاطررضای خدا تماس گرفتم که بیان درست کنن کارمردم راه بیفته اما چند روزه که همینطورمونده و خبری ازشون نیست!))
حسابی کفری شده بودم. یه لحظه فکری به خاطرم رسید.
-ببخشین داداش می تونم یه تماس کوتاه فوری بگیرم هزینه اش هم هرچی باشه تقدیم میکنم.
-فروشنده با لبخند گفت: ((ببخشین تلفن مغازه یه طرفه است داداش. تلفن موبایل رو هم که میدونین نمیشه هرشماره ای رو باهاش گرفت. البته جسارت نشه ها ولی خب محض احتیاط گفتم... دیگه این روزا یه وضعیتی ....))
دیگه منتظرادامه توضیحاتش نشده و دوان دوان مثل دیوانه ها به طرف خیابان دیگری حرکت کردم. در طول حرکت مرتب خود را سرزنش می کردم که اگه حواسم به گوشی همراهم بود الان این همه مشکلات برام درست نمی شد!
یک لحظه باجه تلفنی درفاصله دوردیدم و برحرکت خود سرعت بخشیدم.
نفسم به شماره افتاده بود و درحالیکه به نزدیکی باجه تلفن رسیدم متوجه شدم دستگاه آن را بازکرده اند و فقط باجه خالی وجود داشت!!
آخه این همه بدشانسی باید همین امروز برای من اتفاق بیفته؟!
اما چاره ای نبود و با عصبانیت شروع کردم به دویدن درحاشیه پیاده رو تا بلکه بتوانم باجه تلفن دیگه ای رو پیدا کنم. زمان به سرعت می گذشت و من با عجله خاصی درپی یافتن باجه تلفن بودم.
ناگهان سرچهارراه متوجه باجه تلفن شدم . اینبارازخوشحالی می خواستم جیغ بزنم! چرا که خانمی درحال صحبت با تلفن بود و مشخص بود که این یکی دیگه کاملا سالم است و میتوان با آن صحبت کرد.
نفسم به شماره افتاده بود و نزدیک باجه طوری که آن خانم متوجه حضورم بشود که درنوبت هستم ، ایستادم. اما چشمتان روز بد نبیند. صحبت آن خانم تازه گل انداخته بود و ازهردری صحبت می کرد.
چند بار با ایما واشاره و نشان دادن ساعتم به وی گوشزد کردم که عجله دارم اما انگارنه انگار و حتی یکبارمیان صحبت هایش با لحن تندی به من رو کرد و گفت: (( آقا شما مثل این که کار و زندگی ندارین. اینجا گوش وایسادین که چی بشه؟! هروقت کارم تموم بشه قطع می کنم دیگه. اصلا" برید یه جای دیگه من صحبتم طولانیه!))
زیرلب غرولند کرده و درحالیکه مرتب این پا وآن پا می کردم به انتظارتمام شدن صحبت وی نشستم..
سرانجام آن خانم ازخر شیطان پایین آمد و درحالیکه اخم کرده و زیرلب غرغر میکرد ازآنجا دور شد.
کارت را با عجله دردستگاه قراردادم و شروع کردم به شماره گرفتن. اما اینبارخط اشغال بود.
نمی دانم چند بار به صورت متناوب شماره را گرفتم تا اینکه بالاخره خط آزاد شد.
صدای دورگه ای ازآن طرف شنیده شد((آقا اشتباه گرفتین . دیوونم کردین ! بسه دیگه))
و تلفن قطع شد!!
فکرکردم شاید شماره رو اشتباه گرفته باشم! این بود که دوباره شماره رو گرفتم و اینباربعد ازچند بارکه تماس گرفتم دوباره همان صدای دورگه شنیده شد.
-آقای عزیز چرا دست ازسرمن برنمیداری؟! این شماره رو روزنامه اشتباه چاپ کرده دیگه لطفا" تماس نگیرین وگرنه برخورد دیگه ای می کنم.
با تعجب سوال کردم: (( آقا یه لحظه قطع نکنین، بخدا من مزاحم نیستم.))
اما طرف مقابل گوشی رو قطع کرده بود و من درحالیکه نفس عمیقی می کشیدم نمی دانستم ازشدت عصبانیت باید چکارکنم. فقط درآن لحظه چهره شوهرعمه ام درنظرم مجسم شد که با لحن تمسخرآمیزی می گفت(( تازه اول بدبختیت شروع شده آقا نیما...))
پایان
محمد صادقی
مهرماه 1394


منبع :http://hyperclubz.com
21 نفر این را می پسندند
مشاهده 2 دنبال کننده
در حال نمایش 5 دیدگاه از 11 دیدگاه
مجيد عباسي مجيد عباسي سلام ... بسيار زيبا ... ممنون
6 سال پیش
m n m n خیلی عالی بود آقای صادقی.کاملا بدبختیو بدشانسی ما جوونای این دوره زمونست که هرچی میدوییم انگارنه انگار.
6 سال پیش
الهام *** الهام *** سلام..؛ مثل همیشه قلم روان و زیبا و ساده شما مخاطب رو ترغیب به خوندن ادامه داستان میکرد، تواناییتون در پردازش داستان قابل تحسین استاد گرامی و من همچون همیشه لذت بردم،اما پایان چندان جالبی نداشت.. به نظرم اگر به این سرعت با تجربه اولین بدبیاری جا نمیزد و حرف شوهر عمه اش ترغیبش میکرد که بیشتر تلاش کنه، پایان داستان قشنگتر میشد.
7 سال پیش
گلی ناز * گلی ناز * عالی
7 سال پیش
ا ف ا ف لایک
7 سال پیش
1 2 3 

ارسال مطلب به هایپرکلابز

انتخاب كلوب :  
نوع مطلب :
ارسال مطلب